تبليغاتX
نغمه سکوت
چهارده قرن گذشت و چهارده كنگره از كاخ كسري يكايك فرو ريخت و عصر شاهان سپري شد و اكنون جهان منتظر توست! كجاست آنكه آخر شاهنامه را در وصف ما بسرايد؟!

 

سه هفته گذشته! توجيهات علت قطع همان كه من هنوز نه نامش يادم مي آيد و نه دوست دارم كه يادم بيايد را بر روي سايت محترم خبري الف بخوانيد! چند تا كامنت برايشان گذاشتم و ميدانستم كه تاييد نميشود و نشد و اصلا چه فرقي ميكند! مگر به كجاي جهان برميخورد كامنت آدم هيچ كاره اي مثل من! بگذريم! ديشب لطف نمودند و تشخيص دادند كه خوب حالا ميشود پا را از روي آنتنها برداشت و با توجه به عنايات ملوكانه اجازه داد مردم از اين موهبت الهي كه البته به گمانم در الهي بودنش ترديد كرده اند برخوردار باشند! حال بگذريم كه در راستاي همان آقاي هالو فرض كردن بنده (و شرمنده از اين كه بگويم احتمالا همه ي مردم) وزير محترم بارها گفت كه دليل قطع را نميدانيم و در پي بررسي هستيم!!!!!! از اين هم بگذريم!!! اين روزها همش كارمان گذشتن است!!

من همان ها را كه نامش يادم رفته و البته فرستادنش را كه كلا يادم رفته، براي خودم دسته بندي كرده ام! همين امروز صبح در ماشين كه بودم! و براي خودم مينوشتم!! رسيدم به اينجا كه انواع مختلفش را به صورت زير ميتوان نام برد:

 

1- الكي و آبكي (مخصوص زمانهايي كه احتمالا به جاي خواندن كتابي، چيزي... افتاده اي و دلت ميخواهد مسخره بازي در بياوري)

2- بي موقع (زماني كه جلسه ي چهار روز بعد رو به رفيقي و همكاري و فاميلي و كسي كه تا روز جلسه هزار بار ديگر ميبيني يادآوري ميكني، يا اينكه شب ميگي صبح بهت زنگ ميزنم يا خبرت ميكنم و اينا)

3- كجايي؟ (معروفترين نوع ممكن كه اغلب بيمورد است و بي صبري مفرط را ميرساند كه با اندكي بد بيني نشانه ي ضعف شخصيتي را ميرساند، كجايي؟ كجايي؟ به تو چه كه كجام!!!!!!! (محض شوخي))

4- قصه تعريف كردن (سي تا ميفرستي كه مثلا سي ثانيه قصه تعريف كني و از حسين كرد شبستري بگويي و اينها و حرفهاي بيمورد)

5- نظرسنجي ها مسخره تلويزيوني و راديويي (اغلب بي مورد و بي تاثير، بدرد نخور، بي اهميت براي گيرندگان، هدر رفته براي فرستندگان، به نظر شما رنگ ماكسيما سفيدش بهتره يا سياهش؟؟؟؟ و از اين قبيل)

6- سر كاري (نصف شب ميفرستي براي دوستت و از خواب بيدارش ميكني كه: سلام، خوب بخوابي، شب بخير!!!! يا اينكه لحاف از رو پات رفته كنار، سرما نخوري، روتو بكش!!! وسط زمين كجاست؟؟ مياي بريم متر كنيم!!! و از اينها كه ميدانيم!!!!)

7- جملات قصار و بزرگان (شما آنطور نيستيد كه فكر ميكنيد، آنطور كه فكر ميكنيد هستيد!!!!!! شايد بهترين نوع ممكن ولي در اغلب موارد تكراري و معمولا گذرا و بي تاثير و گاه حتي بي معني و گاه مسخره و گاه البته بدر بخور)

8- برو پايين ( از همون ها كه هي ميبردت پايين و پايين و آخرش ميگه مگه فضولي اين همه اومدي پايين و پله نداشت خورد زمين!! و انواع و اقسام ديگر كه ميدانيد!!!)

9- موارد ضروري (جايي كه آنتن براي صحبت نيست، داخل جلسه اي هستيم، گاه كلاس، گاه در جمع غريبه و هرجايي كه نميشود حرف زد! به هر حال جايي كه اون كه اسمش يادم رفته اصلا براي همين ساخته شده)

10- ديگر مواردي كه وقتي در ماشين نشسته اي يادت نمي آيد و همفكري دوستانت را ميطلبد!!! (كاش يكارمنددانشجوي ما اينجا بود و اين دسته بندي را او ميكرد تا فرق دسته بندي من با ايشان و قدرت نوشتاري ايشان در اين موارد متوجه شويد)

 

مقدمات فوق به اينجا ميرساند مرا كه بگويم: مخابراتِ ديگر نه چندان عزيز:

فدايت بشم! قربانت بروم! ممنونم كه باعث شدي ديگر جز درصد اندكي از اين موارد را استفاده نكنم! شعار تحريم و اينها نميدهم ولي يقين ميدانم همان كه اسمش هم يادم نيست از اين به بعد براي من به يك دهم و حتي يك بيستم و شايد يك بيست و دوم كاهش پيدا خواهد كرد!!! ممنون كه تلنگري زدي هرچند تلخ! ممنون كه شخصيتمان را به بازي گرفتي! و البته ممنون كه به چيزي كه انگار برايت معنايي ندارد (همان شعور را ميگويم)  اين همه در روز روشن و شب تاريك توهين كردي! قربانت بروم فراموش كرده بودي من و بسياري دوستانم و دوستان دوستانم اهل خواندنِ نادر هستيم! (همان نادر ابراهيمي را ميگويم) و ياد گرفته ايم كه از دل آتش گرما بگيريم نه سوختگي! فراموش كردي براي من و دوستانم و دوستانِ دوستانم بهترين چيز بيرون كشيدن زيبايي ها از زشت ترين قصه هاست! و به قول نادر: ساختن زندگي! ساختن شعر! ساختن ترانه و در كل ساختن هرچه كه انسان بودنمان را معنا بدهد!! و نه منفعلانه نگاه كردن!! تو اگر فراموش كردي من نكردم! ميدانم با اين كار من به هيچ كجاي آن ساختمان بلند و آنتن هاي بي تي اس و چه و چه ي جنابعالي بر نميخورد و اصلا مهم هم نيست! من كار خودم را ميكنم در درون خودم! برايم مهم نيست اثر آن چيست! من جواب اين بي حرمتي را طور ديگري بلد نيستم بدهم و نميدهم! الات راستي يادم افتاد كه زماني از لوتركينگ ميخواندم (همان مارتين را ميگويم) كاش دوستانم هم خوانده باشند! (حداقل اگر نخوانده اند بروند و از نشر ني آن كتاب فوق العاده گاندي و لوتركينگ را بخرند و بخوانند و به جاي اون كه اسمش يادم نمي ياد پولشان را كتاب بخرند) همان موقع كه در اعتراض به نابرابري هاي آمريكا در قبال سياه پوستان حتي در سوار شدن اتوبوس!!!!!!! اتوبوس سوار نشد!!!! و همه سياه پوستان به تبع او پياده سر كار ميرفتند!!!! چه جالب و زيبا تاريخ هي تكرار ميشود و همين است كه هگل ميگويد: از تاريخ بايد ياد گرفت كه چه كساني از تاريخ ياد نگرفته اند!!!! من پاهاي لوتركينگ را از همين جا بعد از اين همه سال و مرگ، بوسه ميزنم!! كانه خليج فارس!! كاش تو هم اين را ميفهميدي!!! بازخواهم گشت و آن قصه گاندي را باز خواهم خواند كه: به اعتراض جنگهاي قبيله اي و مذهبي اعتصاب غذا كرده بود و به هيچ وجه كوتاه نمي امد تا اينكه هندويي معمولي پيشش آمد و اسلحه بر زمين انداخت و گفت كه پسرم را مسلمان ها كشته اند ولي به خاطر تو دست از جنگ برميدارم! جان مادرت غذا بخور! و گاندي به او گفته بود پسر مسلماني ميشناسم كه پدرش را هندو ها كشته اند اگر بروي او را بزرگ كني و مثل پسر خودت قبول كني حرفت را گوش ميكنم! و مرد قبول كرده بود و در حين رفتن، گاندي به او گفته بود كه آهاي دوست من: پسرك را مسلمان بزرگ كني ها، نه هندو!!!!!!!

بازهم خواهم گشت و همه اين قصه ها را مرور خواهم كرد!! دوستانم هم خدا كند كه بازگردند و مرور كنند!!!!

از اين بعد همان كه نامش هم يادم رفته به حداقل مقدار خواهد رسيد و از مخابرات هم تشكر ميكنم كه مرا بيدار كرد تا اين تكنولوژي را در حد مفيد بودنش استفاده كنم نه مسخره بودنش و پول از جيب من خالي كردنش و در جيب كسي ريختن كه هر وقت بخواهد قطع كند و هر وقت دلش خواست وصل كند!!!

زياده عرضي نيست! ارادتمند! دوست كوچك شما!

چقدر دوست دارم اين جمله قديمي را: حاضرين به غايبين برسانند!!!

+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 13:24 |

هی به این فضا نگاه میکنم! ذهنم قرار اما ندارد! هی نگاه میکنم! سواد تاریخی ندارم! همین خرده چیزهای این ور آن ور! ذهنم را اما اینقدر درگیر خودش میکند! شاید کامل نیست! شاید هم مشت نمونه خروار است! نمی دانم! دیروز همش دنبال چیزی میگشتم! این روزها این سایه روشن ها اینقدر میرود و می آید که حد ندارد!

شنیده اید که ژاپنی ها مشغول کشف الگوهای عصبهای مغزی هستند در شناسایی رفتارهای پیچیده ی مغز! و موفق شده اند بر اساس این الگوها کلمات ذهن را استخراج کنند؟ بیکار بیکار هی نشسته اند کلمه به ذهن داده اند و رفتار عصب ها را سنجیده اند! و رسیده اند به اینکه شما  بنشینید فکر کنید و ترکیب رفتارهای عصبهای مغز شما به کلمه در آید و این مثل این می ماند که شب بخوابید و خوابهایتان و تفکراتتان با یک خروجی به صورت real time بر روی یک سیستم ذخیره شود! و احتمالا بروند به سمت ارتقای متنی این تکنیک به حالت تصویری! و این همان رویای دیرینه آدمی است که خوابهایش را به تصویر بکشد! بگذریم!

این روزها دوست دارم این ذهنیات پراکنده، همه اش از خروجی ذهن بر روی هارد دیسکی، دی وی دی ای، چیزی ثبت شود! دیشب قبل خواب ذهنم حول و حوش دو خطبه ی معروف امیر مومنین میچرخید! حتما نامهایشان را شنیده اید! شقشقیه! همام! دو خطبه ای که در فن بیان و محتوا آنچنان درخشان اند که برای امثال منِ ادبیات عرب نشناس هم لذت بخش اند خواندنشان چه رسد به آنکه غنای ادبی آن را درک کند!

از این بگذریم که چه میگویند! کاری به این ندارم! بیشتر دوست دارم این را بگویم که هر دوی این خطبه ها یک چیز مشترک دارند و آن اینکه کسی وسط یا آخر خطبه، حرفی یا طعنه ای به علی (ع) میزند و به قول خودمون جسارت میکند! آره اینجاش برام خیلی دوست داشتنیه! نه به خطبه ها کاری دارم و نه به جسارتهای شده و محتواش و جوابهای داده شده! من تنها با آن فضا کار دارم! فضایی که شخصی این جرات را در خود میبیند که بین خطبه ی شقشقیه (با آن همه تعریف که از آن میشود) بلند شود و با دادن نوشته ای و ... حرف امیر را قطع کند یا آخر خطبه ی همام و بعد از جان داد همام از شدت شوق به این خطبه، کسی بلند شود و به امیر طعنه ای بزند! این فضا را تجسم کنید! به غایت دوست داشتنی است! این فضایی که طرف نگران از این نباشد که نتیجه ی این کار چه خواهد شد! حال اسمش را هرچه میخواهید بگذارید: جسارت، بی ادبی! سوال یا .... اینها از زاویه ای که من الان به قصه نگاه میکنم اصلا مهم نیست! برای من این فضا مسحور کننده است! فقط این فضا! و دیگر اینکه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!


پی نوشت: علی یکشنبه رفت و یکشنبه بعد اومد! گفتن اینکه چطور اومد بماند برای روز مبادا! فقط نمی دونم چرا این شعر سایه رو هی یادم میاره: 


بر آستان تو دل پایمال صد دردست
 ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
 که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
 شب است و آینه خواب سپیده می بیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
 که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست
 چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
 به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
 به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
 که سینه ها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
 که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
 ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست


+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 11:10 |

یه وقتایی میرسی به جایی  که یه کارایی رو اگه انجام ندی خودت دق میکنی و اگه انجام بدی مادرت دق میکنه! فعلا ترجیح میدم خودم دق کنم! به همین سادگی!

+ نوشته شده توسط وحید در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 15:41 |