یادم نمی یاد اولین بار که اسم نادر ابراهیمی رو شنیدم کی بود و لی قطعا یادمه اولین کتابی که ازش دیدم یک عاشقانه آرام بود و اولین کتابی که ازش خوندم چهل نامه کوتاه به همسرم.
همین کتاب کوچولوی چهل نامه برام کافی بود که تا الان تقریبا همه کتابهاش رو یا خونده باشم یا تو نوبت خوندن گذاشته باشم. نمی دونم چقدر با این نویسنده آشنا هستید ولی برای من قطعا نادر ابراهیمی از بهترین نماد های زنده ای است که نشون می دن چطور می شه هنوز هم تو این غوغای روزانه و زندگی پر التهاب لحظه ای کنار کشید و به عمق و معنای زندگی رسید.
دیروز خبری خوندم تو هفته نامه همشهری جوان که واقعا هفته نامه ای دوست داشتنی است! در مورد نادر خان و اون اینکه تو نمایشگاه امسال آثارش پرفروش ترین کتابها بودن و اصلا هم تعجب نکردم! چرا که خود من وقتی سر غرفهاش می خواستم مجموعه هفت جلدی آتش بدون دود رو بخرم که حسابی از شرمندگی جیب دانشجو یی مان در اومد و حسابی به خاطر شاهکار بن کتاب الکترونیکی معطلمان کرد به کلی آدم فلان و بهمان کتابش رو توصیه می کردم که الا و بلا یا این کتاب رو باید بخری و بخونی یا نمایشگاه اومدنت رو هدر دادی. ابن مشغله و ابوالمشاغل رو هنوز هم به خیلی ها هدیه می دم به مناسبتهای مختلف تولد و قبولی دانشگاه و ... خیلی وقتها هم الکی... نمی خوام در مورد تک تک کتابها حرف بزنم ولی باور دارم که کم هستند کتابهایی که آدم دوست داشته باشه بارها اونها رو بخونه و خسته نشه! دعا کنیم برای صاحب قلمی که ما را به طراوت می کشاند و چند سالی است که با مریضی در جنگ است.
همیشه شنیدیم که خیلی از آدما ظاهر و باطن یه دستی ندارند. ولی دوست دارم اینم بهش اضافه کنیم: همیشه اینطور نیست که فکر کنیم آدما پشت پرده بدتری نسبت به ظاهرشون دارن. حداقل من بین دوستام خیلی ها رو می شناسم که اونا هم از قاعده یکی نبودن ظاهر و باطن پیروی می کنن ولی اون رویی که برتر و بهتره باطن و درونشونه نه ظاهر و بیرونشون. به این معنا خیلی از آدمها بازیگری می کنند و نمی دونم، شاید یکی از جنبه های بازیچه خوندن دنیا هم همین باشه!
صد فخر همی کنی که من می نخورم / صد کار کنی که می غلام است آنجا
تو اين چند روزي كه بنده به جمع اساتيد! وبلاگ نويس پيوسته ام يه چيز خيلي برام جالب بود و اون اينكه ما تو اكثر كامنتهايي كه براي نوشته ها مي ذاريم، به جاي نظر در مورد متن نوشته شده و بحث و به چالش كشيدن همديگه كه در نهايت باعث رشد همگي بشه، همش براي هم كامنت ميذاريم و هي به هم سلام مي ديم و مي گيم به ما سر بزن، يا حال و احوال مي كنيم! و به اين نتيجه رسيدم كه اگه هدف وبلاگ نويسي اين باشه كه، خيلي بده! اگه ما بعد از خوندن يه مطلب جديد بي تفاوت از كنارش رد بشيم و يا بدون ارتباط به اون موضوع الكي با هم خوش و بش كنيم همون بهتر كه... امروز آقا خليل گل و دوست متفاوت! من يه نظر كه نوشته كوتاهي از عطاالله مهاجراني بود برام در مورد مطلب حيف و ميل گذاشته بود كه لذت بردم از خوندنش و حس كردم كه غايت وبلاگ نويسي عملا همينه كه حداقل در حد دوستان خودمون از نظرات هم آگاه بشيم و سعي كنيم از تعارف كم كنيم و ....
بگو به خواب که امشب میا به دیده ما / جزیره ای که سرای تو بود آب گرفت
دیشب مثله دیوونه ها همش به مادرم نگاه می کردم. حرکاتش، نگرانی هاش، دلسوزی... برام همیشه عجیب و خیلی خاص به نظر می رسه، داشتم با خودم آرزو می کردم کاش می شد به جاش باشم تا ببینم مادر آدم چه حسی نسبت به زندگی و بچه هاش داره. دوست داشتم تو تنهایی هاش باشم، تو نگرانی ها باهاش ملتهب بشم، فکر اینکه یه روز بخوام یا نخوام باید واسه همیشه از هم جدا بشیم صورتم رو خیس می کنه. کاش تا هستن بشه واسشون کاری بکنیم.

بعضی شعرها و حرفها، خاطره های عمیقی برامون به همراه داره، امروز صبح معمای هستی شجریان یه حدود ۸، ۹ سالی من رو برد به گذشته. دیدنش برای اولین بار همراه با داستان جالبی بود. بعد از چند سال هم اتاق بودن هنوز بیشتر از اینکه با کلام باهاش حرف بزنم نگاهمون گویای همه چیز. الان کمتر می بینمش ولی به قول اون جمله معروف: شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی ولی آنکه با او گریسته ای را هرگز از یاد نخواهی برد.
بـه سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
بـه درمانـم نـمیکوشی نمیدانی مگر دردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم
کـه بر خاکـم روان گردی به گیرد دامنـت گردم
چه سود که آدمی جهانی را ببرد ولی خود را ببازد؟
چه مسابقه بد انتهایی و چه سرنوشت سیاهی است این چنین بردنی!
دیروز برای دوستانی که فکر میکردم اینترنت جلو دستشون باشه یه اس امک- این کلمه گذار از اس ام اس به پیامک رو می رسونه که هنوز کامل شکل نگرفته- فرستادم و گفتم که من یه همچین خبط بزرگی کردم و یه وبلاگ کوچولو درست کردم. عکس العمل دوستان برام خیلی جالب بود. به هر حال امروز که سر صبح جناب آقا بهزاد خان ترکاشوند برام پیام تبریک! گذاشته بود از خوشحالی یه کم ارتفاعم از زمین زیاد شد و اگه بلد بودم حتما کارم به پرواز می کشید. خلاصه اینکه دیشب کلی نظر موافق و مخالف و نصیحت و تعجب و از این چیزا شنیدم. به اکثر دوستان گفتم که این یه صفحه کوچولو اِ که به کمک شما میخوام یه کم با هم توش حرف بزنیم. همین.
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست / آهای درختای انار، دیکته بی غلط کجاست؟
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
نادر ابراهیمی- http://www.naderebrahimi.info/bio.htm
رفتم سینما، زن دوم، یاد این شعر افتاده بودم
شب آغاز هجرت تو/ شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو/ شب از پا نشستنم بود
شب بی تو/ شب بی من/ شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن / شب مرد ن/ شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما / گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو/ هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم/ کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم/ کوچ من از من نهایتم بود
به زندگی که خوب نگاه کنی، خودت رو هر لحظه در معرض انتخاب می بینی، قماربازها از این نظر که برد و باخت رو نزدیک می بینن خیلی حس خاصی دارن، انتخاب براشون کاملا معنا داره، وقتی میبینم آدما واسه هر کار کوچکی چقدر حساب کتاب می کنن دلزده میشم از احتیاط بیش از حد در جریان زندگی، دل به دریا دادن! به نظرم درمان سکون زندگی های امروزه. طعم قمارٍ رها کردن حقارتهای زندگی و انتخاب آن آفتاب تابان به حق که چشیدنی است!

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
يه خبرهايي در مورد حرفهاي دانش جعفري تو مراسم توديع و معارفه شنيده بودم ولي ديروز كه رو سايت تابناك مشروح حرفاشو خوندم تا چند ساعت شوكه شدم. http://www.tabnak.ir/pages/?cid=9494 واقعا تا كجا قرار اينطوري ادامه بديم. اگه به مفاهيم اعتقادي مون يه كم قشنگ تر نگاه كنيم، فكر نمي كنيد داريم همه توان و نيروي پيشبرنده مردم رو به پوچي و بي هدفي مي كشونيم و حيف مي كنيم. مثل اينكه عادت شده اگه كسي يه چيز رو ميل كرد سريع بكشونيمش پاي ميز محاكمه و لي غافل از اينكه هيچ كس به حيف كردن توجه نداره. يعني مثلا اگه يه مديري يا مسوولي يه چيزي رو حيف كنه كسي باهاش كاري نداره. مدير يه سازمان اگه نقدي چيزي واسه خودش برداشت سرش داد مي زنن - البته اگه بزنن!- ولي اگه همه نيروي زير امرش رو حيف كرد انگار نه انگار. آخه از قدين ما همش شنيديم حيف و ميل ولي كسي به حيف كه در عبارت هم اول هم مي ياد توجه نمي كنه. از كجا بايد شروع كرد؟
