تبليغاتX
نغمه سکوت


و من کس نداشتم، کسم خدا بود...

یکی از دوستان بهم گفت: که چرا نمی نویسی؟ گفتم چشم می نویسم ولی می دونی که نوشتن دلیل می خواهد و شوق به اتفاقی خاص.

هنوز زمان زیادی از گفتنش نمی گذره و من حس می کنم تو همین مدت کوتاه دلیل واسه نوشتن پیدا کردم. صبح تو راه یه بیلبورد دیدم که حس خوشحالی و غم رو همزمان بهم داد، عکس معروف شریعتی بود که اگه حسینه ارشاد رفته باشید بزرگش رو اونجا می بینید:


 http://www.modirian.net/my/shariaati.jpg

 

جالب بود برام که به طرز بدی کراوات دکتر رو از تو عکس حذف کرده بودن و جاش سفید بود، شده بود مثله تی شرت، نمی ونم.... حس بد این کار باعث شد که نتونم زیاد به عکس نگاه کنم و جمله ای که از دکتر نوشته بودن رو هم نخوندم.

یاد دکتر افتادم و همه جفایی که بر سرش میشه! یاد صدای لرزون فاطمه فاطمه است، صدای پر از عشق و ایمان، پر قدرت، طوفانی، عمیقا عاطفی، پر از شور و لبریز از ارادت در نیایش، با زینب:

 

ای زینب، ای زبان علی در کام و ای رسالت حسین بر دوش، با ما سخن بگو...

ای زینب، ای زن، ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت...

 

دلم گرفت، از حقارت روزگار، کوچیکیه آدما و اینکه چقدر، واقعا چقدر نسبت به ایمان و عقیده ما عده ای ساده انگارانه نگاه می کنن! جالبه که ما ادعای جهانی بودن دینمون رو داریم و هنوز مسوولین محترم ما ترس از گمراه شدن و خدای نکرده به بیراهه رفتن ماها رو به خاطر کراوات شریعتی دارن!

هنوز تو تلویزیون یه جوری عکس نشون میدن که زبانم لال گوشه ای از این کراوات دیده نشه تا مگر موجبات انحراف رو فراهم نکنه!

 


دلم گرفت برای مظلومیت این آدم! 

دلم گرفت از راه نشناسی و سطحی نگری!

از نبود معنا و پوشاندن ظاهر!

از اینکه هنوز نمی تونیم یک عقیده رو برداریم و بگیم اینا خوبه، اونا بد، اینجا منطقی اونجا غلط،

دلم گرفت از این که عادت کردیم به: یا امام زاده باش یا بمیر!

دلم گرفت برای علی و آرمانش! برای علی بزرگ و فرق شکافته اش و اینکه او یکی زد یکی بیشش نزنید!

دلم گرفت برای آن شاه بیت علی: حق را بشناس و از آن اهل حق را تمییز بده!

دلم گرفت برای آن صدای نفوذ کننده در قلب!

کاش می شد در این قلب رو بست تا تو با سحر صدا به آتشش نکشی! و به اعماق اون نرسی و نسوزانی!

 

برایت خواهم گریست! یقینا خواهم گریست!

برای همه تنهایی های قلبی چون قلب تو!

برای همه رنج از علی گفتنت!

برای همه اشکهایت که با خون دل به گونه آوردی!

برای آن صدای آسمانی!

برای آنکه به سان ابوذر در زمان رفتن مجبور به گفتن شهادتین بودی!

به حق که ابوذر چه تنها رفت و چه سرنوشت شما شبیه هم شد!

نوشتن طولانی رو دوست ندارم ولی چه طور می شه بس کرد و از تو کوتاه نوشت!

 

دوستت دارم

چرا که جاودانه در قلب من نشاندی که: دینداری در عمل کنیم و نه به حرف و نه برای آخرت!

دوستت دارم

که عاشقانه یادمان دادی که برای زندگی عقیده ای به پاکی آب لازم است. به زلالی تو!

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 17:14 توسط نغمه ی سکوت |


اون ور این شب کلک، من و ترانه تک به تک
خونه می ساختیم توی باد، دریا می ریختیم تو الک
مسافرای کاغذی رد شده بودن از غبار
تو قصه باقی مونده بود شیهه اسب بی سوار
گفته بودن صد تا کلید برای ما جا میذارن
مزرعه های گندمو برای فردا میذارن
فردا رسید و خوشه ای تو دست ما باقی نموند
سقف ستاره ها شکست، رو سرمون طاقی نموند

تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
تو بازی کلاغ پر هیچکی نشد برنده
قصه ما همین بود، پرنده بی پرنده

کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست
آهای درختای انار دیکته بی غلط کجاست
چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده؟
چرا نمی رسیم به هم؟ چرا همیشه دیر شده؟
تو دفتر سکسکه مون چند تا ترانه خالیه؟
چند تا ترانه قصه ممتد بی خیالیه؟
چند تا صدای بی صدا سکوت رو فریاد میزنه؟
زغال شام آخرو دستای کی باد میزنه؟

تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
تو بازی کلاغ پر هیچکی نشد برنده
قصه ما همین بود، پرنده بی پرنده

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:59 توسط نغمه ی سکوت |

== بانوی من! یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست - یک روز عاقبت.

نه با سفری یک روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرین سفر.

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست - یک روز عاقبت .

نه با کلامی کم توشه از مهربانی، نه با سخنی سخت توبیخ کننده، بل با آخرین کلام.

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست - یک روز عاقبت == .

 

قلب خاک خوبی دارد!

 

این روزها شدیدا این نویسنده مهار نشدنی من رو درگیر خودش کرده بود، آتش بدون دود شده بود زندگی شب و روز من، کم هستند نویسنده هایی که بتونن حس عجیب این کتاب رو به آدم بدن!

 

کاش به جای اون همه ایمیل که برات زدم و نمی دونم به دسته گردانندگان سایتت رسید یا نه یه بار پا می شدم میرفتم انتشارات روزبهان و یه جوری آدرست رو پیدا می کردم!

 

نمی دونی چقدر دوست داشتم با لحن گالان اوجا، این ترانه سرای نوازنده ی قداره کش تیرانداز تیزتک زورمند وحشی بی تاب از جان گذشته ازت بپرسم:

 

آهای گیله مرد کوچک، این همه جمله های خانمان برانداز را از کجای آن دل بیرون می کشی که چنین آتش می زنی؟ هاه؟

 

با لحن آلنی اوجای حکیم بهت بگم:

تو معرکه یی، مع – ر- که. می ترسم که مریدت بشوم.

 

یادته چطور از زبان آلنی به پالاز حالی کردی که:

دستی که ملا قلیچ رو به قبیله ما کشوند دست تو نبود پالاز! تو قلیچ را نیافتی او تو را گرفتار کرد! حتی اگر امشب یقین بدانی که او را به هنگام سر زدن به امام زاده ای صد فرسخ دورتر از اینجا دیده ای، پیش رفته ای سلام کرده ای و از او دعوت کرده ای که به اینچه برون بیاید فردا و فردای دیگر یقین خواهی کرد که او همپای تو به آن امام زاده آمده بود، خود را در برابر دید تو قرار داده بود و تو را به سلام کردن مجبور کرده بود.

 

نمی دونی چقدر دوست داشتم ببینمت و بهت بگم که قصه تو با خواننده هات همینه که خودت گفتی، کسی تو رو پیدا نمی کنه  تویی که سر راه اونا سبز می شی و مثل آت میش اوجای قصه خودت به گلوله می بندیشون به رگبار جملاتی که هر کدومشون اگه تو یه کتاب بود بس بود که آدم بره بگرده پیدا کنه و بخونه.

 

قلب خاک خوبی دارد! هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر میداری.

چه حیف که نیستی تا نیمه کارهایت را جمع و جور کنی، هرچند به قول خودت حتی بعد از مرگت نیز به اندازه ی بیست سال کار برای چاپ آماده داری!

بر جاده های آبی سرخ رفتی...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:54 توسط نغمه ی سکوت |

فرمولی ساده در دنیای امروز:

 کل سرمایه (M) تقسیم بر تعداد روزها (D) مساوی است با خستگی (T)

(M/D)=T

 به قول یکی از دوستان می شه رو این مساله کلی بحث کرد و paper داد!

از نظر ریاضی اگه بخوای سرمایه رو بالا ببری خستگی رو زیاد کرده ای مگر اینکه تعداد روزها رو هم باهاش زیاد کنی که عملا زود می رسی به حد بالای روز که همون عمر آدمه، پس تعداد روزها رو خیلی نمی شه باهاش بازی کرد و بهتره که ثابت نگهش داریم. یعنی برای یه زندگی نرمال تلاش بیشتر برای افزایش سرمایه عملا خستگی رو بالا می بره.  این یه بحث ساده بود روی فرمول بالا، به نظرم هر کس این فرمول رو باید واسه خودش تحلیل کنه. واقعا چی کار داریم می کنیم تو زندگی؟

آدما با همه داشته هاشون به نظر خسته تر و تنها تر می رسن. لطافت تو زندگی ها گم شده. کسی با دیدن غروب، دشت، بارون و برف ذوق نمی کنه و سر حال نمی یاد. بارون بیشتر از طراوت چتر رو یاد آدمها می ندازه!


 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:45 توسط نغمه ی سکوت |