خواستم برایت بنویسم حقیقتا دیدم که نمی توانم، وضو گرفتم، گفتم شاید قلبم از این هیجان و استیصال توامان بیرون بیاد و بتواند از تو و برای تو بنویسد، بعد خنده ام گرفت به حقارت خودم، که از شکوه تو بنویسد، به اشک چشمهایم خرده مگیر و این مایه دلخو شی ام را تا هستم از من مگیر که خود را دوست دارت بدانم و ملتمسانه از تو می خواهم که به رویم نیاوری چه فرسنگها و قلبها از تو دورم. این دل هنوز به ذکر نام تو و به عشق تو خود را زنده می انگارد، بگذار چنین باشد. صدایم را به خاطر داری؟ نامم را چطور؟ اشک امان نمی دهد.... تناسبم با تو چیست؟ دوست دار؟ مدعی؟ چه هستم؟ می دانم دلم را نخواهی شکست پس یقینا پاسخم نخواهی داد تا گرد دروغی بر دامن تو ننشیند! و من به همین نیز دلخوشم.
یادت هست (یادم هست؟) چطور من با آن صدای جادویی به تلاطم و حضور تو می رسیدم؟
هَجَم بِهِم العِلم عَلی حَقیقَةَ البَصیرَة .... (بندگانی که چشمه های دانش با همه روشنی و وضوح بر قلبهایشان هجوم می آورد)
هنوز که فراموش نکرده ای زمزمه های دلم با کلامت را؟
اِن الله سبحانه و تَعالی جَعَلَ الذِکر جِلاءًِ لِلقُلوب، تَسمعُ بِه بَعدَ الوَقرة و تُبصِرُ بِه بَعدَ العَشوَة و تَنقادُ بِه بَعدَ المُعانِدة (همانا خداوند سبحان ذکر خویش را مایه جلای دلها قرار داد که گوشها با آن شنوا می شوند پس از کر شدگی، چشمها بینا می شوند بعد از کوری و روح آرام می گیرد بعد از سرکشی)
چه پرواز بلندی بر بالهای خسته ام می دادی با این نوا:
عِبادٌ ناجاهُم فی فِکَرِهِم و کَلَّمَهُم فی ذاتِ عِقولِهِم. (بندگانی که خدا در ذهن هایشان با آنها نجوا می کند و در حقیقت و اعماق عقولشان با آنان به گفتگو می نشیند)
کجایی؟ امروز دیدم چه عمیق دلتنگ تو شده ام و حس کردم چه قدر دورم از تو. این نبود قصه ای که به انتظار آن نشسته بودم باز هم دلم هوای آن هوا را داشت، با تو تنها بنشیند و خود را در دامان بزرگی و شکوه تو رها کند، رها....
دلتنگ توام عشق بیا و نفسی باز / بنشین به برم مطلع شعر و غزلی ساز مجنون تو کرده است مرا طعم نگاهت / حیران تو کرده است مرا نغمه این ساز عیسای من ای عشق مرا زنده ترین کن / عمر دگری بخش به این مرده به اعجاز یک بار دگر باز به آدم نظری کن / او تشنه حواست نه یک گندم بی ناز با نام تو آغاز شد این شور تپیدن / در قلب گره خورده به آن لحظه آغاز تمثیل تو ای عشق هزاران غزل و نقش / این گندم و آن سیب پر از قصه پر از ناز این شوق مرا سینه من را عطشی داد / معراج من آغاز شد از لحظه پرواز
دلم عجیب برایت تنگ شده و می دانی که قلبم بیش از این تاب ندارد. چه تنها بودی و چه قلبهای بزرگ محکوم به کشیدن درد تنهایی هستند. چه بر تو گذشت که هیچ کس را جز چاه تنهایی لایق صحبت نمی دیدی آرام از کوچه ها می گذشتی تا همه آن دردهای لب به جان آور را با زمین قسمت کنی و قلب زمین را به درد بیاوری که اکنون سالها پس از تو هر از چند گاهی با خاطره کلام تو خود به لرزه در می آید و گاه و بیگاه اشک چشمان را با مذاب داغ به روی گونه های خود می ریزد؟
بر من بتاب.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:12 توسط نغمه ی سکوت
|
از خودم شروع مي كنم: من چقدر كشورم رو مي شناسم؟ چقدر رفتم، گشتم، ديدم، خوندم، پرسيدم و شناختم زندگي هاي رنگارنگ روي اين خاك
رو؟ اصلا به نظرتون بايد اين كار رو كرد؟ نكرد؟ لازم كه آدم بره و ببينه؟ اصلا چند تا كتاب خوب وجود داره تو اين زمينه! ماها عادت داريم تا تعطيلاتي ميشه بدو بدو: يا شمال يا مشهد! دليلش هم شايد روشنه: خاك سرزمينمون رو خوب نمي شناسيم! كسي هم براي شناسوندن اون كاري نمي كنه! حكم نمي دم ولي قبول دارين تاريخ و جغرافي ما خيلي ضعيفه؟ چقدر تو كشور ما راحت، ارزون و متنوع مي شه سفر كرد؟ چندتا مهمانسرا (بخونيد هتل) با قيمت مناسب براي جماعت كلا زير خط فقر داريم؟ چقدر به شهرها و مناطق ديدني رسيدگي مي شه؟ تا حالا جنوب يا شرق رفتين؟ چرا جنوب يا شرق؟ خوب خيلي ساده است شمال و غرب به
طور خدادادي و به خاطر طبيعت آب و هوايي، جاذبه هايي داره ولي يه بار كه مسيرتون
به جنوب يا شرق بيافته سعي مي كنيد ديگه اونطرف ها پيداتون نشه! شوش و مناطق باستاني چغازنبيل رو ديديد؟ اگه نديديد خواهش مي كنم نريد و
نبينيد و بذاريد تصورتون از اونجا به عنوان يه منطقه اي با شهرت جهاني و ثبت شده در
فهرست ميراث تاريخ ملل يونسكو باقي بمونه؟ ببخشيد كه ميگم ولي حتي اگه شيراز هم رفتيد فقط يه جاهاي خاصي رو بريد و
بذاريد تصورتون از شيراز هم به عنوان يكي از شهرهاي خارق العاده دست نخوره! سعديه نريد!
خواهش مي كنم كه نريد! اگه هم مي ريد فقط با هلي كوپتر و چشم بسته! اگه مسيرتون به لرستان و ايلام خورد دو حس عجيب بهتون دست ميده: زيبايي طبيعي و
نفرت! من كه اينطوري بودم! يادم نمي ره نزديك كوهدشت بودم و منظره هايي مي ديدم كه
باور نمي كردم ايران باشه! قلب اروپا، شايد سوييس يا فرانسه، نمي دونم! فقط حيفم
از اين اومد كه ما براي اون مناظر هيچ كاري نكرده ايم! سپاس خداوند آفرينش را! با حاشيه هايي كه براي اين طبيعت از نظر جاده هاي خراب و روستاهاي ناآباد درست
مي شه حس نفرت بهتون دست ميده نسبت به اوني كه اسمش، مسوول شهرداري، بخشداري يا
هرچيزي از اين قبيل....
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:17 توسط نغمه ی سکوت
|
اخیرا چند تا اتفاق کنار هم دیگه برام پيش اومده که تقریبا همشون من رو یاد این شعر انداختن:
هرکسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش / تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی هرکسی آرد به قول خود دلیل از گفته ای / در میان جنگ و نزاع و شورش و غوغاستی
(میرفندرسکی، شاعر ابیات فوق، از هم دوره های میرداماد و ملاصدرا است). به نظر شما، چرا؟ چرا تو این دنیا هیچی پیدا نمی شه که ما ندونیم؟ همیشه واسه همه چیز حتما جواب قطعی و یقینی داریم و در مورد پدیده ها حتی به نظر شخصی هم اکتفا نمی کنیم؟ قانون و نظریه صادر می کنیم! من به این باور رسیدم که یکی از دلایل مشکلات ما تو خیلی زمینه ها اینه که بلد نیستیم یا بهتر بگم دون شان خودمون می دونیم بگیم: نمی دونم! از امروز بیشتر تمرین نمی دونم گفتن می کنم.
به روال مرسوم این جمله این روزا زیاد به گوش می خوره که: بهشت زیر پای مادران است. ولی امروز هرچی فکر کردم دیدم انگار خیلی هم اینطوری نیست. وقتی حرف از مادر هست، بهشت هم، هست و جزئی از ذات مادر، و بعید می دونم بشه جزئی از یک پدیده رو با کل اون مقایسه کرد و ارزش گذاری!
بهشت جزئی کوچک از قلب مادرامونه و غیر قابل مقایسه با مادر!
خوب بودن ما، برای قدر مادرهامون، خیلی کوچیکه،
خدا کنه راهی پیدا کنیم که مادرانه براشون بچگی کنیم!