تبليغاتX
نغمه سکوت



1- هر وقت هوس کردین مرورگر "کروم" (Chrome) گوگل رو داشته باشین اینطوری میشین!

2- ممنون از اینکه کماکان علم را از سیاست جدا میدانید!!!!! و البته حتی دین را!!!!!

3- جناب انیشتین عزیز تنها بعد از انفجار بمب محترم اتم بود که به این جدایی علم و سیاست بیشتر پی برد!!!!

4- و دیگر هیچ!!!!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:52 توسط نغمه ی سکوت |

صبح زود اومدن به پژوهشگاه محاسن زیادی داره که فقط و فقط نبود ترافیک به همش می ارزه!

آقاهه پرسید: کجا پیاده میشی؟ جواب گرفت: فلان جا! هر چند مسیرم چند صد متری جلوتر بود ولی این کوچه باغ لعنتی نمی ذاره من سر مسیر پیاده بشم و اگه اتفاق عجیبی نیوفتاده باشه و من عجله نداشته باشم، حتما باید سر اون کوچه  بپرم پایین و غرق بشم تو حال و هوای این کوچه و پیاده و قدم زنان رو آسمون راه برم... سرد بود اندکی و یاد حرفش افتادم که با تعجب میگفت: تو، تو چله زمستون هم یه پیرهن نازک میپوشی و کاپشنت رو هم میگیری دستت!  مگه سردت نمیشه تو؟ امروز حس کردم که انگار گذشت اون دوران و رسما سردم شد!

خیلی آروم شروع شد طوری که به شک افتادم، اما مدت زیادی نگذشت تا رسما کریستالهای سفیدش را نشانم داد این برفِ آخر پاییز...

منتظر ردپاهایت هستم، تک تکشان را میشناسم میان آن همه...

راستی آخر پاییز است، شمرده اید؟! جوجه هایتان را میگویم!

 

الان این شکلی ام!


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:51 توسط نغمه ی سکوت |

مولای سبز پوش ای اعتبار عشق
شاعر تر از بهار، ای تک سوار عشق

در اشک ریزِ باغ، وقتی که گل شکست
وقتی که آفتاب در من به شب نشست

نام عزیز تو فریاد باغ بود
یاد تو در کسوف، تنها چراغ بود

شب بی دریغ بود، من تلخ و نا امید
تو می رسیدی و خورشید می رسید

گاه بايد رها كرد همه چيز را و تنها شعر خواند، تنها... و اكنون آن گاهِ من است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 13:14 توسط نغمه ی سکوت |

فیلم که شروع شد، نه، بهترِ بگم پوستر فیلم رو -دم سینما استقلال- که دیدم حس مرموزِ قشنگی داشتم و منتظر دیدن یه فیلم خوب بودم! بازی شهاب حسینی رو دوست دارم هرچند به تکرار وحشتناکی از یه انسان عاشق پیشه رسیده ولی به هر حال: الکی دوسش دارم! و این رو بی ارتباط با شخصیت فردیِ خودش نمی دونم! گفتگو ها و مصاحبه هاش نشون میده که روحیه سالمی داره و از اینشِ که شاید بیشتر خوشم می یاد! 

یه جور برداشت آزاد از لیلی مجنون! یه جور تضادهای دو آدم و قصه عشق! تقابل یه پسرِ به اصطلاح ِ پر کاربردِ امروز "اُمُل" با یه دختر "متجدد" !       اندکی سنت و مدرنیته و از این چیزها!

و استاد جامعه شناسی که از قضا خود سردار جنگ و مرشد و تکیه گردان امام حسین است با بارقه های روشنفکری!

و پایان نامه مشترکی که استاد برای این دختر (نفس) و پسر (امیرعلی) تعریف میکند با عنوان "جامعه ایده آل"، "آرمانی" و کش مکش های این دو که از هم بدشان می آید و در جریان این پایان نامه می فهمند که همچین هم از هم بدشان نمی یاد و گویی عاشق می شوند! و البته خواستگاری و ...

با اینهاش کاری ندارم و حتی سوژه اش رو هم دوست دارم!

اما نمی دونم چرا سوژه به این خوبی اونجایی که باید به اوج برسه، می میره! پرپر میشه! هدر میره! و تو، تو بهت فرو میری! تنها میمونی! غرق میشی! دنبال دیوار میگردی برای کوبیدن سر! دنبال سوراخ فوری میگردی که غیب بشی و نبینی!

جایی که امیرعلی باید حرف بزنه و جوابِ دلایل که نه! تمسخرهای طوفانی پدرِ" نفس" خانم رو که همه شخصیت و نوع نگاهش به زندگی رو زیر سوال برده و گوشه رینگ له کرده بده و از بودن خودش و چگونه بودنش و دلیل اینگونه بودنش بگه و تو رو به فکر ببره که این آدم که به قول شریعتی نه جزو دسته "اُمُلیسمِ" و نه جزو دسته "فُکولیسم" چرا اینطوری فکر می کنه، هیچ دیالوگی نمیشنوی جز "الله اکبر" و "لااله الا الله" زیرِ لب! و قصه با سَر، زمین میخوره و میره تو فازِ فیلمِ به شدت فارسی و سینه زنی ها و نوحه خونی های محرم و شام غریبان و پدری که معلوم نیست چطور و اصلا به چه پشتوانه و دلیل و استدلال کوبنده ای دو شبِ اینقدر منقلب شده که می یاد وسط شام غریبان و از امیر علی میخواد که آخه آقا جان بیا دست زنت رو بگیر و ببر!

کاش...

نویسنده عزیر!

کاش بلد بودی و کاش خودت هم دلیل اینگونه بودن امیر علی رو می دونستی! کاش یه جمله! فقط یه جمله محض رضای خدا از زبون این قهرمانِ قصه می نوشتی که آخه چرا تو اینطوری فکر می کنی! و روی این لبه تیغ راه میری که تعریفت اینقدر سخت می شه و بقیه درکت نمی کنن، به چی دقیقا فکر  میکنی که نه اهل خرافاتی و نه اهل الکی به تمسخر گرفتن نگاهِ معنوی و فرازمینی به انسان! از سهمیه های بنیاد شهید برای پدر شهیدت استفاده نمی کنی و اهل زَد و بند و جلوه و ریا نیستی و در عین حال به شدت عمیقی و روشنیِ چشم داری و صفای دل و قدرت اندیشه!

اگه بلد بودی می نوشتی! شک نکن! اگه بلد بودی بی جواب نمی ذاشتی همه اون تمسخرهایی که بی دلیل و ناگهانی از یاد خود پدرِ محترم هم میره!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:3 توسط نغمه ی سکوت |

عزیز من

به خاطر - شاید هم البته دل- بسپار:

هیچ صیادی از جوی حقیری که به مرداب می ریزد، مروارید صید نخواهد کرد!


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:22 توسط نغمه ی سکوت |


عبور خواهم كرد از هرچه كه بودنم را به سكون بكشاند و قلبم را لبريز از سكوت كند،

به ترنم امواج صدا، به درخشش آفتاب نگاه و به شولاي حضور، خواهم رسيد،

از سرماي تكرار خواهم گذشت، بيقرار در خيال خواهم بود و از نهايتِ صبح، پيغامِ روشني خواهم آورد،

تنها

با

تو...


عيد نوشت1:

خويش فربه مي نماييم از پي قربانِ عيد، كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي كشد.

عيد نوشت2:

اينكه روزِ نو شدن تو، با عرفه پيوند بخوره هم لذتي دارد ها...


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:57 توسط نغمه ی سکوت |


خیره دستهایم را می نگرم
تک تک رگهایم، بند بند انگشتان... گویی خط به خط وجودم...
صدا میکند... به نشنیدن زده ام خود را... مدتی است گویا...
چیزی ته گلویم انگار که به انتظار نشسته است
بغض؟ نمی دانم!
گوش می دهم، هنوز صدایش را می شنوم!
می پرسد: هنوز می شنوی؟
نشنوم؟ با تو زنده ام! نشنوم؟
پا می گذارم بر همه بودن خویش! آنگونه که تو خواستی!
همانی می شوم که تو می خواهی! تو... همانی که تو .... همان تو... هم آنِ تو...
نگاهم می کند!
سر؟ به زیر... نگاهش آتشم میزند... سالهاست که چنین است...
درنگ می کنم... بر می گردد... دستم را میگیرد... بلند می شوم...
به سفر می خواندم... نگران می شوم... به یادم می آورد... 101... 257 ... 327 ... شکوه...

بلند شو... علی گویان بر می خیزم؟
نگاهش می کنم...


 
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 20:48 توسط نغمه ی سکوت |

با تو یک کاسه آب یک دریاست
بی تو دردم به وسعت صحراست

با تو آسان هزار کار خطیر
با تو ممکن جهاد با تقدیر


ای تو تعریف ناپذیر ترین
بی تو من کوچک و حقیر ترین

-----------------------------------------
ای تو هر لحظه در دلم بیدار

بی تو چشمم نگاه بی پندار

ای به یادت تمام ثانیه ها
بی تو هر لحظه پر ز خاطره ها

-----------------------------------------

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟

عجیب نوستالوژیک میکند دل را این هوا! این فریاد رنگ! خوشرنگ ترین فصلها! فصل من! فصل تو!
من زاده نورم، میراث مهتاب!
دلم بد جور هوای با تو تنها شدن دارد باز! با تو...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:20 توسط نغمه ی سکوت |


اگر اونطور که خوندم همون سال 1316 به دنیا اومده باشه الان باید 71 سال داشته باشه!

مجری (میرفخرایی) کلی احترام و کلاس گذاشت که: از صبح حتما خیلی خسته شدین! دو تا عمل سنگین مغز که در حین عمل به سوالهای زنده ای که توسط متخصصین دیگه هم پرسیده میشد جواب دادین!
اصلا همین که آدم حواسش به عمل نادر مغزی باشه و تمرکز روی حساس ترین دستگاهها داشته باشه و بتونه به سوال های بقیه که همشون حکم دانشجو دارن  هم گوش بده و جواب و توضیح هم بده ، خودش غیر قابل باورِ....


جوابش به همه لطف مجری جالب بود: مگه من چی کار کردم که خسته بشم؟ من از صبح فقط و فقط همه کارهایی رو انجام دادم که دوست داشتم! آدم از انجام کارهای مورد علاقه اش هیچ وقت خسته نمی شه!

شور زیادی داره موقع صحبت. این رو تو چند باری که حرفاش رو گوش دادم راحت می شه فهمید! پر انرژی و نگاه پر معنای امیدوار!

اولین بار شاید چهار سال پیش بود که دیدمش. برنامه مستند مهاجران! کارگردان می رفت دنبال ایرانی های موفق خارج از کشور و مجید سمیعی که دوست دارم بدون لفظ جلاله پروفسور صداش کنم هم یکی از برنامه ها بود، آلمان- هانوفر....
دبیر انجمن جراحان مغز جهان، از معتبر ترین جراحان مغز در کره خاکی...
چند ماه از اون برنامه نگذشت که تو اخبار شنیدم دعوتش کردن ایران و اونم اومد و بیمارستان میلاد به افتخارش دپارتمان مغز و اعصاب پروفسور سمیعی رو راه انداخت و الان منظم می یاد و میره و آموزش و عمل و ...

از تجهیزات حرف میزد، پیشرفت پزشکی... با آن زبان که مخلوطی بود از فارسی، انگلیسی و البته آلمانی و فرانسوی و شاید بیشتر که من نفهمیدم....

خیلی از جاهای دنیا عملهای چندین ساعته رو یه تیم مجرب انجام میده و جناب مجید خان دقیقه نود می یاد تیر خلاص رو به پروسه پیچیده عمل میزنه و عمل رو کامل میکنه.... آماده میکنن تا جایی که بلدن و بعدش رو میسپارن به ایشون!

از تجهیزات مانیتورینگ و پیچیده  نَویگاسیون! (navigation) در عملهای مغز و اعصاب حرف زد و اینکه یه بار رسیدم سر عمل و پزشک متخصص ناراحت بود و گفت که همه تجهیزات نَویگاسیون خراب شده و تعجب کرد از اینکه من چهره ا م عوض نشد! بهش گفتم نگران نباش من با نَویگاسیون خودم کار میکنم! باید مسلط بود به راههای مغز...                شاید هم راههای آسمان!

یادمه تو اون برنامه چهار سال پیش با پسرش امیر که اونم الان جراح متبحری در مغز و اعصابِ هم صحبت کردن! مصاحبه گر کشت خودش رو تا ازش بپرسه خودت رو ایرانی میدونی یا آلمانی؟ امیر متبسم نگاش کرد گفت خوب من اینجا بزرگ شدم و .... اما اگه ازم بپرسین که وقتی تیم فوتبال ایران و آلمان با هم مسابقه بدن من دوست دارم کدوم برنده بشه؟ حتما خواهم گفت ایران!

از تجربه، تجهیزات و یک چیز غریب دیگر سخن گفت... الهام
الهام در حین عمل! به تاکید هم از تجربه و هر چیز دیگری جدا میکرد آن را
الهام محض
درک و دریافت آسمانی
و ابته شاید منظورش شهود بود به زبان ما!

مرا درگیر خودش کرده بود! معلقم گذاشت میان ستاره هایی که در نگاهش بود!

 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:56 توسط نغمه ی سکوت |




واقعا قدرت اندیشیدن و هوش ذاتی چقدر با هم در ارتباط هستن؟
خیلی ها فکر می کنن کسایی که توان اندیشه دارن اون رو به ارث بردن!
چقدر هوشیارانه و آگاهانه به این مساله فکر می کنیم؟
اندیشیدن مهارتِ اکتسابیِ یا استعداد خدادادی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:33 توسط نغمه ی سکوت |


داشتن رضا یزدانی تو این آشفته بازار موسیقی هم نعمتی است به خدا!
از حق هم نباید گذشت، رضا با یغماست که رضاست!


نمیشه از برق چشات به صبح فردا نرسید
به تو نمیشه دل نبست، نمیشه از تو دل برید
نمیشه پشت پا نزد به روزگار لعنتی
نمیشه آواره نشد تو اون نگاه قیمتی
فانوسک ترانه به یاد تو روشنه
قلبم یکی در میون برای تو میزنه


یک نوشت: این پست رو نوشتم برای دوستایی که کارای رضا یزدانی رو نشنیدن، ارزش صد بار شنیدن رو مطمئن باشید داره!

دو نوشت: هنوز بین شاعرای این نسل کسی رو پیدا نکردم که مثل یغما گلرویی اینطوری ترانه بگه!

سه نوشت: شهردل، پرنده بی پرنده و هیس! اسم آلبوماش! حتما می دونید که حکم و رئیسِ کیمیایی رو هم خوند و البته این اواخر مرگ تدریجی یک رویا!
 
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:42 توسط نغمه ی سکوت |


چه کنم؟
چه کنم که نخواستی، یا نتوانستی به سوی چیزی که
اعتباری، شکوهی، ظرافتی، لطفی، مِلاحتی، عِطری
و زیباییِ یگانه ای دارد
پلی از ابریشم هزار رنگِ عشق بسازی
و بند بازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی
چه کنم؟
چه کنم که تو ندیدی آن
طراوت را، آن چه که زندگی را معنایی دیگرگون میدهد
آن موهبتی را که خدا در صمیمیتِ سادگی نهاد و البته
آن داغ که بر دل دیوانه نهاد، به یادگار!

ندیدی عزیز من، ندیدی
آن تابلوی سپید کوچک را که بر دیوار اتاق آویختم و از عشق چه جمله ها که با آن نیامیختم!
ندیدی و شاید
نتوانستی که ببینی! که دیدن را همیشه دو چشم کافی نیست!
و من چه خسته از اینکه برای تو کاری نتوانستم بکنم که روشنایی این چشم بازگردد! شرمسار تو گشتم که دیدن را من باید به خاطرت می آوردم و نشد! که تو چنان سد محکمی از نخواستن بر گرداگرد خود داشتی که نتوانستم از شوکت نسیم با خبرت کنم!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:32 توسط نغمه ی سکوت |