بسی رنج بردیم در این سال سی* ... که رنج برده باشیم فقط، مرسی!
صبح که اینطوری شروع بشه، مجموعا اینطوری هم تا شب ادامه پیدا می کنه:
تکمیل و ویرایش پروپوزال کذایی!!، پرسیدن سوالی بس مهم از طرف یکی از دوستان که به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و گرفته ام هنوز، نامجوی پکر سروصدا و اندی خ ل، جمعکس3، ظهر، بلوار دوست داشتنی، سفارشی دوست داشتنی تر برای تو، مدیریت بحران شهر تهران!!، اقتصاد نوین، SD/MMC card ترجیحا با سرعت 66x، پرس و جو از آن صاحبِ ایتالیایی، روبروی سپیده، ~ نبش وصال، انتشارات و فروشگاه دوست داشتنی من: "مولی" و The Holographic Universe با طعم مهرجویی، فرهنگ گفتگوهای طنز (فوق العاده) و البته اندکی سارتر، غروب، تولد مهرداد با یک هفته تاخیر به دلیل تقارن با عاشورای حسینی! (آخه پسر این روز هم شد روز تولد؟!)، آخر هفته و مهمون - بازهم، شب، تنگنا، امیر نادری، مصیبت، درد، فاجعه، زندگی، دست حادثه، مسوولیت، اسفندیار منفردزاده، ماهی از پاشوره بیرون افتاده!
دهه ی شصت، بدون عنوان (کنسرت، محسن نامجو) پیشاپیش اگه کسی نتونست لینکها رو ببینه شرمنده، تا یکی دو ساعت دیکه لینک دانلودشون رو هم میذارم! (خوب الان یکی دو ساعت شده: دهه ی شصت (18 مگابایت) رو از اینجا و اون یکی (15 مگابایت) که عنوان براش ندارم رو از اینجا دانلود کنید، ضمنا برای نگاه کردن یادتون نره که فرمتهاشون flv هست، پلیرِ مناسب انتخاب کنید لطفا!)
*بخونید: ب ی س ت و ه ف ت
سلام
......
...
............
....
داشتم میگفتم: این روزها با همه مشکلاتش، نمی دانی، چقدر برای من روشن است .... عزیز من جمله ام را خوب گوش دادی.... با همه مشکلاتش .... شنیدی؟ با همه خستگی هایش! همه ی غُصه هایش.... خواستم برایت بنویسم اما دیدم چه فایده که قطاری از چیزهایی بگویم که همگی خاطرت را آشفته کند.... هاه؟ چه فایده؟
عزیز دل من، که هر دفعه که آه میکشی، مرا به فراسوی مرزهای نابودی میبری.... جایی که نمی دانم هر دفعه بازگشتی برایم هست یا نه؟ همین چند روز پیش بود (کِی؟ صبر کن نگاه کنم! کجا رو؟ صبر کن، ..... آهان پیدا کردم: ساعت یک و دوازده دقیقه و سی و شیش ثانیه ی شنبه ای که گذشت، -- بخون جمعه گذشته، شب، قبل از خواب-- بود که سِیوش کردم) اون شب قبل از خواب اینا رو تو گوشیم برات نوشتم بعد خوابیدم:
چه خوب که هنوز چیزهایی برای من و تو هست که ببینیم و لذت ببریم، بخوانیم و تعریف کنیم، یادداشت برداریم، چنگ به دلمان بزند، خوشحالمان کند.... گوش میکنی؟ چه خوب که هنوز گاهی اوقات با خواندن چیزهایی اشک از چشمانمان جاری میشود، چه خوب که هنوز نیمه شبهای تنهایی هست.... هنوز میتوان شمع روشن کرد و نگاه کرد تا محو نگاه شمع همه جا را سپید دید ..... انسانهایی که دلگرم کنند..... خنده مادر، هنوز هست.... لطافت کودکی را هنوز در چشمان بچه ها می توان دید..... چه خوب که هنوز با همه این هیاهو میتوان خلوت کرد با خود با دل..... چه خوب که میتوان آنقدر تو را نگاه کرد که پلکها با سنجاق مژه ها - از بالا به ابرو و از پایین به رودخانه اشک- قفل شوند و دیگر بسته نشوند، محو تو بمانند..... بازِ باز.... چه خوب که هنوز میتوان گفت: دلم میخواهد.... د ل م ..... با غلظت بسیار.... با تشدید روی "د"، چه خوب که هنوز می توان از این دستفروش های سر چهارراه –همین چهارراه ِ خودمان را می گویم- گل خرید و اسپند بویید..... چه خو.....
بعد نوشت: عنوان این پست به دلایلی عوض شد....
فیلم نوشت: دوستان اهل فیلم، Slumdog Millionaire رو از دست ندین هرچند هنوز تو بازار ندیدمش!
داشتم برمیگشتم، سوار که شدم خیلی شلوغ نبود، جا برای نشستن بود، ردیف چهارم، سمتِ چپِ درِ ورودی، صندلیِ راست، کنار راهروی میانِ اتوبوسی که از تجریش می آمد.... چشمهایم خسته بود، خوابِ دیرِِ شب گذشته و بیرون زدن صبح ِ زود دلیل بدی برای خستگی نبود... مشغول خواندن شدم، حواسم به چیزی نبود، احتمالا چرتی هم زده باشم، یادم نمی آید، چند ایستگاهی به گمانم گذشته بود که بستم کتاب را، سرم که بالا آمد "پیرمرد"ی کنار دستم ایستاده بود، از دستگیره های دو طرف صندلی من گرفته بود... "ندیده" بودمش! از "ندیدن"م خجالت کشیدم، شرمندگی، بلند شدم، تعارف، و حالا او نشسته است...
در خود فرو رفتم باز....
گاه برای دیدن، من و شاید تو، لازم داریم دانسته هایمان را دور بریزیم، هر آنچه در کتابها خوانده ایم فراموش کنیم، گاهی کتابهایمان را ببندیم، سرمان را اندکی بالاتر بگیریم و "نگاه" کنیم، اصلا بد نیست تمرین "نگاه" کردن کنیم... گاهی اوقات باید که "کتابی" را آتش زد و گرم شد، گرمِ گرم....
عنوان نوشت: برای عنوان چیزی جز کوری به ذهنم نیامد.
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه، نفسِ منو بگیر // برای یکی شدن اگه مرگ من بسه، نفسِ منو بگیر
گاه چیزی ته دلت را مغشوش میکند، برهم میریزد..... و باز زمان شعر فرا میرسد....دلم برای لِی لِی (هرچند شرم داشتیم از بازی، میگفتند دخترانه است) ، قایم موشک (آنطور که در کودکی میگفتم) چقدر تنگ شده.... گاهِ سرو صدا، عجیب با تو تنهاست دلم.... برای توست دلم......
دوست داشتن و بلد نبودنِ عکاسی هم خود لذتی داردها! مخصوصا اگر بخواهی شب عکس بگیری، این نابلدی بیشتر به چشم خواهد آمد! مخصوصاتر اینکه دور و برت هم شلوغ باشه! مثلِ شام غریبانِ میدون فلسطینِ امسال! چند تا از عکس ها رو سَبک کردم و اینجا گذاشتم واسه دانلود!
هر طرف مي نگرم نيزه و شمشير است...
همه طاقتم به اين لحظه كه ميرسد غرقابِ اشك مي شود، غرق در نگاه، التهاب زينب، غرق در صبوري او، غرق در عمق فاجعه اي كه بعد از رفتن همه بر زينب مي گذرد، دوست دارم تنها نگاهش كنم و معناي بزرگي را با بودن خويش برايم بگويد، مي خواهم كه نگاهش كنم، ذره ذره آب شوم، از شرم، از حقارت!
هر طرف مي نگرم نيزه و شمشير است...
قصه تازه شروع شده است، آهاي كجا مي روي؟ خرسند از برپايي مراسم آبرومندانه ي عزا كجا مي روي؟ قصه تازه شروع شده است! تنهايي زينب را رها مي كني و مي روي؟ درد ميخواهد اين دلم! زار مي زند ولي آرام نمي شود!
هر طرف مي نگرم نيزه و شمشير است...
آفتاب بر سر نيزه گذاشته اند و او را به تماشا آورده اند، نمي داند چه كند، به كه برسد، كودكان را آرام كند؟ زخم زبان بشنود؟ با قلب شكسته، منهدم شده، نابود شده، محكم بايستد؟ نيزه را بنگرد؟ اشك بريزد؟ فرياد بكشد؟ چه كند؟ چه بر سر او مي گذرد؟
هر طرف مي نگرم نيزه و شمشير است...
آي خورشيد بر نيزه مي بيني؟ قصه ي تازه اي شروع شده است و شما هيچ يك نيستيد! كم از تو نذاشت! جنگيدنش از همه سخت تر بود! دردناك تر! زخمهاي دلش از همه زخمهاي عالم بيشتر شده! امان از اين تنهايي و درد! امان از اين صبر كه لبريز شده و باز رها نمي كند، درد! آه از آن نگاهِ حيرانِ پر اشك! آه از خستگي! پاهايِ به دردِ تنهايي نشسته! آه از شب! امشب! آه از غربت اين غروب آخر! آه از آن تابش آخر غروب كه بر نگاه خورشيد بر نيزه بتابد و آن را در تاريكي فرو برد و زينب هنوز نظاره مي كند!
خيمه ها مي سوزد و شمع شب تارم شده...
کنار خیابان کماکان منتظرم، پسرک بروشورهای تبلیغاتی دست مردم می دهد...
نفر اولی که می بینم، از کنارش رد میشود، نمی گیرد...
دومی به آرامی عبور می کند، نگرفت....
پسرک بروشورش را به زور به دستهای سومی می رساند....شرم دارد از نگرفتن، می گیرد، عبور می کند....
نخوانده مچاله می کند، جوب آب کنار پیاده رو این یکی را هم تحویل می گیرد، پر شده است.
منتظرم، اطرافم صدا پیچیده است: شب جانبازی مجاهدان امشب است....
هنوز نرسیده، انتظار.....
با خود حرف می زنم، غرق شدم، چه چیز ما
را به ناخوانده دور ریختن عادت داده؟ فرو می روم به درون خویش، به دور
دستها نگاه میکنم، چه چیز به نشنیدن همدیگر مجبورمان کرده؟ هنوز جا برای
فرو تر رفتن هست، نگران شده ام، چه چیز به ندیدن همدیگر راضیمان کرده است؟ بی
خیال از کنار هم عبور می کنیم، سرد، بی تفاوت، حسابهامان جدای از هم است،
چقدر تکرار می شود این "به من چه؟" های امروز!
نغمه عوض شده است: هلالم کرده ای، هلال من....
زنگ می زند: سلام، نزدیک کردستانم، ترافیک سنگینِ....
بیرونم میکشد از لابه لای پیچیدگی های همیشگی....
دیروز داشتم رو Google Earth حدود غزه و اطرافش رو نگاه میکردم گفتم شاید بد نباشه ذهنیتتون رو از کل این منطقه با عکس ها تطبیق بدین... عکسهای با کیفیت تر رو رو هر کدوم لینک کردم.....
علاوه بر مرز اصلی که غزه با اسرائیل داره از طرف جنوب و جنوب غربی با مصر ارتباط داره که این مرز هم بسته است و اگه میشنوید که علیه مصر هم تو کشور خودشون و بقیه جاها راهپیمایی و .. میشه واسه همین داستان هست... لبنان تو شمال و شمال شرقی نوار غزه قرار میگیره، اون خط قرمز رنگ عملا مرز نوار غزه است که طبق خود بانک داده گوگل مرز توافقی سال 1950 هست....خودتون ببینید بهتره......





* فاصله مستقیم از غزه تا خونه ما 1656 کیلومتر!
"قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه گفته اند: "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"" ،
صدای جادویی اش را که میشناسی؟ همان که وقتی از چِرای گوسفندان آن روستایِ محرومِ دور افتاده ی تازه کشف شده، نامش چه بود؟ هاه؟ بشاگرد؟ آری همان که گفتی: بشاگرد، وقتی از چِرای گوسفندهای آنجا هم حرف میزد تو گمان میکردی میخواهد پیچیده ترین اسرار عالم و ملکوت آسمان ها را به تصویر بکشد... همان که طهارتی بود درونش از جنس آن کریستالهای سفید که برایت گفتم...، شنیدن این جمله او البته لطفی دیگر با خود دارد که بیا و بشنو... بماند که چه دنیایی پشت این نیم خط نهفت و رفت... سفر تاریخیِ قافله عشق! سفر تاریخیِ نبرد درونیِ انسانهایِ همه اعصارِ این سیاره ی رنج... زمین!، با هر آنچه این بودن را به تباهی کشاند! نبردی است خود... واقعا! سخت و با شکوه!
بهانه؟ بهانه ام چه بود برای نوشتن اینها؟ هاه؟ راستش را بخواهی این را که خواندم مخصوصا آن بخش پنجم اخبار مرتبط اش را که در پایین آمده بود، دلم رفت به هوای آن روزها و برگشتم به این روزها و دیدم که چاره ای نیست جز نوشتن یک سری حرفهایی که بر دلها مانده! بر دل من نیز هم...شاید مثل دلِ تو!
از علی به حاکم اهواز:
«هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن هرمه را... برکنار کرده و به مردم معرفي كن! به زندانش افكن! آبرويش را بريز! به همه بخشهاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كردهام. مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهي كني كه نزد خدا خوار ميشوي و من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم و خدا آن روز را نياورد... شبها زندانيان را براي هواخوري به فضاي باز بياور جز ابن هرمه...»
اگر بعد از این محرم هم، نرسیم باز به اینجا که علی (ع) و حسین (ع) خواستند، بد به هدر رفته ایم! بد... شخصا و جمعا!
اگر برادرزاده کوچک "م" و "ت" پرسیدند برای چه این عزا به راه می افتد؟
باید که جوابی برایش داشته باش "م" و "ی"! نه؟!
اول من سوار شدم، خانم و آقا -بخونید دختر و پسر جوون با سر و وضع ِ اندکی کذایی- بعد از من.
باندهای نه چندان سالم ماشین با صدای نه چندان پایین مشغول "ترکاندن" بود. "آی دختر سر به هوا...آی دختر سر به هوا" با آن ترجیع بند طوفانی "بابا خوش به حال تو...بابا خوش به حال تو".
دخترک و اندکی پسرک زدند زیر خنده، خندیدند، خندیدنی... صدای پر تمسخرِ "اینو دلش خوشِ" با اَدای بسیار اونقدر آرام گفته نشد که از گوش راننده پنهان بماند... خنده اشان و تمسخرشان بوی بدی داشت. بیشتر به تکه پرانی آدمی می ماند که خود هزارها بار سبکترش را گوش میدهد و از فرط این حس عجیبِ خود خدا بینی به هر جا و هر که برسد تنها تمسخر را میداند. تنها تمسخر...
پسرک راننده هیچ نگفت و نتوانست جوابی بدهد و معلوم بود که اندکی به اصطلاح "کم" آورده، خود را باخته بود! فهمیدن آن از استرس در دستهای روی دنده اش و تغییر عجییب لحظه ای رانندگی اش کار سختی نبود... آینه اش چندان دید نداشت در چشمانم تا نگاهش را در آن لحظه ببینم...
جنگ شد، جنگِ بی صدای پسرک راننده و دختر و پسر مسافر ... و من گویا ناظر بی صدای این جنگ خاموش ... تقلای پسرکِ راننده برای عوض کردن آهنگها از این آلبوم به اون آلبوم، از این اهنگ به آن یکی:
"بیا با هم برقصیم، دینگ دینگ"، "از همه با کلاس ترم، دَنگ دَنگ"
اندکی خنده تلخ -به قل آن دوستمان- بر لبهایم نشاند، هنوز میگشت، نمی دانم به دنبال چه بود. شاید آهنگی که بیشتر "بترکاند" و بتواند این خنده های تمسخر آمیز را به خاموشی بکشاند...حیف که هیچ نمی یافت ...عصبی تر شده بود...
بازی بدی را شروع کردند -رسیدیم سر آزادی، باید پیاده می شدم - از آن بازیها که هرچه کنی آخرش بازنده ای هرچه بگویی طنابی است بر گلوی خویش که استدلالهای محکم، گره اش را محکمتر میکند تا خفه ات کند راه نفس را ببندد. بازی پر معنایی و بی معنایی بود، هر دو با هم! جدال بر سر بیشتر تمسخر کردن همدیگر، آنهم با چه؟ با آهنگهایی که بوی تعفن میدهند و خنده هایی که بوی حقارت...
بازی بدی بود، بازی ای که این روزها به گونه های مختلف "من" و "تو" می بینیم و می شنویم. از آن بازیهای "باخت-باخت".
لینک نوشت: موقع نوشتن یاد این "مربوط2" از وبلاگ دوستمون "آدم" افتادم.
شعر نوشت: سکوت اینجا صدای تو، هوا اینجا هوای تو، پر از تکرار این حرفم، دلم تنگِ برای تو...
گاه دوست دارم از اینجا صدایی نیز به گوش برسد. گاه... نغمه هایی که دوست دارم. در ضمن: با IE مرور کنید این صفحات را ... FireFox اندکی کم لطفی میکند... برای من حداقل...