حکمت چو باران است، در معدن خویش بی پایان،
و به قدر مصلحت بارد در پاییز و بهار، زمستان و تابستان!
چشمانم که به چشمانش افتاد، رو گرفت، چهره عجیب و غریب و به تعبیر روزمره ی ما، زشتِ پسرک، گویی خجالتش میداد، برگشتم، و دیگر نگاهش نکردم! نخواستم به خود بپیچد، عذاب نگاه مرا تحمل کند...
حکمت چو باران است...
ریشه تفاوتهایِ ارزش گذاری شده میان ما آدمها کجاست؟ پسرک رنج می بَرد از چیزی که در آنگونه بودن هیچ اختیاری نداشته! پسرک درد میکشد که چرا به چشم بد نگاهم میکنند، به ستوه می آید! برای تسکین او برای آرام شدنش هیچ ندارم که بگویم، اگر می آمد و گله میکرد هیچ نداشتم که بگویم! هرچه میگفتم گویی از او خواسته بودم که در نوجوانی به سان عارف پیری که از همه ی جهان بریده عمل کند و به رضای او تن در دهد... این خواسته ام هم عجیب بود، لال میشدم، اگر می آمد...
وسعت دلم را برای درک حکمتت به آسمانها برسان!
.
دلنوشت: حوض پر از ماه بود! من، پر الله!
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
سپیده زده بود و من لابه لای همه سکوتهای خانه، صدای تو را پر جاذبه تر، مسحور کننده تر از همیشه می شنیدم، با تیشه ی نگاه بر خارای دلم تراشیده اند تو را!؟
رسانه همان پیام است، اولین بار این کلام رو به نقلِ آوینی از مارشال مک لوهان شنیدم، 6-7 سال پیش بود! یه زمانی داشتم کتاب حلزونهای خانه بدوش رو میخوندم.... حال و هوای اون کتاب رو اگه خونده باشی میدونی، و یادم نمی ره جمله ای که اولش نوشتم:
"با تخصص ما در گریم، زیباترین عروس سال شوید"
جمله ای که رو سر در یکی از آرایشگاههای زنانه تو امیرآباد، روبروی پارک لاله خوندم...
اینا بی ربط بود، اگه هم ربطی داشت خودتون میدونید...
ولی تو این پست من دوست داشتم یه حرف کودکانه بزنم:
1- واسه یادآوری خودم یه مرور میکنم این چند ماه اخیر که با 17 شهریور شروع شد و به هفته ی دفاع مقدس منجر شد و بعدش تا جایی که یادم می یاد ماه رمضون و شبهای قدر و به روز قدس رسید، تسخیر لانه جاسوسی و روز دانش آموز، ایام حج و بعد از اون محرم آمیخته با داستان بیست و چند روزه غزه و البته شروع بهمن و ماجراهای انقلاب و .... تا همین دیروز که بیست و دوم گذشت و چند روزی که عقبه ی اون ذکر خواهد شد و بعدش که: اربعین، بیست و هشتم صفر و کم کم می ریم به طرف ملی شدن صنعت نفت و عید و سال نو و دوازده فروردین و خلاصه برنامه رو ادامه میدیم تا سال بعد و تکرار دو باره همه چیزهایی که گفتم و خیلی چیزهایی که نگفتم و پیش خواهد آمد.
2- تو همه این مناسبات کوچک و بزرگ و دینی و ملی و البته ارزشمند، که خیلی هاش تو گوشت و خون ما نفوذ دارن یه چیزی به اسم تلویزیون و برنامه های مناسبتی تکراری و بی محتوا و کودکانه، سبک و گاه ابلهانه، به شدت آدم رو دیوونه میکنه.... برنامه هایی که انگار وظیفه و شرط بی چون و چرای سازندگانش احمق فرض کردن مخاطب و در نظر نگرفتن فهم و شعور بیننده است. برنامه هایی که فقط و فقط برای تو، نفرت درست میکنن از هر موضوعی که روی اون دست میذارن... برنامه هایی که پر از سخنرانی ها و گفتگوهای بی مزه ی پوچ هستن، برنامه هایی که اگر مابین آنها چیز با ارزشی ببینی باورت نمیشه و قطعا گمان میبری از زیر دست در رفته است....
3- سینما البته که فرهنگ ساز هست، اما من
و شما نباید یک مراسم تر و تمیز از اوج سینمای ایران که بهش انگار قدیما
میگفتن جشنواره فجر و اوج اون که مراسم پایانی و اهدای جوایز هست ببینیم.
آخه بهتره اول تو روزنامه و رو اینترنت همه اخبار رو ببینیم و فردا شبش یه
برنامه آبکی و البته به شدت قطع نگاتیو (مهرداد همیشه به قطع نگاتیو میگه
سانسور!) شده تحویل بگیریم که هیچ جذابیت و شور و حالی هم نداشته باشه چرا که همه چیز رو شنیدیم و میدونیم....
4- تعمیم قصه با خودتون.... اما یادتون
نره که رسانه همون پیام هست و یادتون نره که ما چقدر از رسانه مون جهت
فرهنگ سازی و پیام استفاده میکنیم و خیلی چیزا یادتون نره، دیگه همین ....
چه رایج شده است این روزها! و چه ترحم برانگیز!
کسانی که رفتارشان پست تر از حقیرترینِ مردم و دیدارشان باعثِ آزار است، با این حال، ابلهانه به داشته های پدری، الفاظ تهوع آور و نفی همه ی داشته های انسانی، افتخار میکنند!
تو جواب یکی از دوستان دیگه هم گفتم، هرچند بعیده که مثلا روسیه کاملا این تکنولوژی رو به ایران فروخته باشه، اما اگر هم اینطور باشه، قطعا خودش قدم بزرگیه! شما فرض کن پول نفت یه بدرست هزینه شده و پرت نرفته.... ضمنا من اصلا دوست ندارم این مساله رو سیاسی ببینم، داستان، داستان طرح ها و پروژه هایی میشه که تو زمان یکی کلنگ میخوره بعد یکی دیگه افتتاح میکنه و پز میده و هی این داستان تکرار میشه.... چیزی که الان برای من مهمه این لیست لعنتیه که حداقل کاری که میکنه اینه که فرصت فکر کردن در مورد ایران رو به خیلی از آدمای دنیا میده، دنیایی که زیر بار تبلیغات وحشتناک چهره ای از من و تو می سازن که نیازی به تعریف نداره....
انتهای بعد نوشت!
ابتدای پست:
پسر این چیزی نیست که بشه ازش گذشت و ننوشت و به قول خودمون تو چش نکردش! چی؟ من نمیدونم تلویزیون ما داره چیکار میکنه یا شایدم ندیدم، ولی این خبر، این اتفاق، چیزی نیست که بشه به همین سادگی ازش گذشت، انتظارم این بود که برنامه ثابت روزانه براش بذارن و تحلیل های بیشتری از مراحل ساخت و کار بدن اما خوب شاید دلیل منطقی داشته باشن برای ندادن اطلاع.
ببین، قطعا تا حالا شنیدی که ساخت اون ماهواره ی لعنتی یه داستانِ برای خودش و فرستادنش و هوا کردنش داستانِ به شدت پیچیده تریه، همین مقایسه که تا حالا حدود 54-55کشور ماهواره تو فضا داشتن ولی فقط 7-8 کشور تکنولوژی فرستادن اون رو به فضا داشتن و همه وقتی میخوان بفرستن دست به دامن اونا میشن و از پایگاههای مستقر اونا استفاده میکنن خودش به اندازه کافی گویا هست، اگه برات گویا نیست، بیشتر که فکر کنی گویا میشه! جون تو!
فرستادن ماهواره ای از داخل کشور، که با موفقیت رو مدار قرار بگیره در حد یه رویاست برای خیلی ها، تا دیروز که ندیده بودم مسیر هوایی اش رو و نشنیده بودم تائید سازمان های فضایی رو بیشتر در حد یه تبلیغات پر سر و صدا بود برام. اوایل دورانِ مسابقه ی فضایی خیلی از کشورهای دنیا همچین کارایی میکردن، حتی کلی داستان و فیلم و از این چیزا میشناسم که آمریکایی ها علیه شوروی و برعکس می ساختن که صحنه سازی کردن و فیلم بازی کردن و ادا دادن و خلاصه اینکه دروغ بوده... اما وقتی تصویر زیر رو میبینی جز فاصله گرفتن لبهات و به قولی باز موندن دهنت اگه عکس العمل دیگه ای نشون بدی یعنی اصلا حواست نیست که چه خبره!
رو عکس لینک با کیفیت ترش رو گذاشتم، اصلا عکس چیه، اگه بری اینجا به قول فارسی زبون ها در لحظه و به قول خارجکی ها Real Time خودت میبینی!
یادِ چیزای خوب و بدی می یوفتم، دوست ندارم تلخ کنم نوشته ام رو، خیلی چیزا نوشتم و پاک کردم، وقتی لابه لای بچه های علاقه مند با روحیه های علمی وحشتناک قرار میگیری حکما باورت میشه که خیلی بیشتر از اینا رو میشه انجام داد، مهم مدیریت این روحیه هاس که افسرده نشن! ببین من نگران اونایی که پرواز میکنن و خارج میشن از کشور نیستم و کاری به بحثش هم ندارم، دلم برای کسایی میگیره که میمونن و سوخت میشن، چرا که ما نتونستیم پر و بالشون بدیم! حرفای تلخ نمیزنم، ول کن! این شاهکار اینقدر بزرگ هست برام که نخوام فعلا به چیز دیگه فکر کنم! دوست دارم بخندم! از همون خنده های با تشدید!
برف می یومد، از ماشین که پیاده شدم سریعتر از اونکه فکرشو میکردم سپید پوشم کرد! حال و هوای تجریش موقعی که برف و بارون میزنه دوست داشتنیه، نگاه به دربند چشمات رو میزنه ولی دوست داری نیگا کنی، دستام رو گرفتم رو به روم برف میریخت روشون، سرم رو گرفتم بالا، صورتم پوشیده شد از برف، سپید! برگشتم همه جا رو نگاه کردم، گم شده بودم تو برف، لباس برفی! برف پوشیده بودم!
برف دیر هنگام زمستون تو فکر و خیال غرقم کرد! برف می یومد! رو سر من هم می ریخت!
بهش گفتم: میدونم نیگام میکنی! یادتم! برف که میریزی سهمم رو کنار میذاری! به هیچکس نمیدی! الا خودم! بازیت میگیره، برف بازی! دونه دونه می ریزیشون رو سرم، صورتم، چشمام! برای با تو بودن، احتیاجی به پیچیدگی و خلوت ندارم!
تو آن آبی که میریزند بر پای مسافرها
تقریبا بدون شرح!

A Beautiful World

بعد نوشت به جای قبل نوشت: من الکی این آهنگ رو دوست دارم خودم میدونم! احساس نبود بابک بیات هم بعد رفتنش بیشتر حس شد، مثه بقیه رفته ها!
چند شب پیش یه اس ام اس ناشناس برام اومد:
"چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟
دوره ی ارزانیست
چه حقیقت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان"
دوست داشتم اینجا بنویسمش، همین!
بعد نوشت: یکی از بچه ها خبرم کرد که هی فلانی این رو من برات فرستادم، یادش رفته بود بگه دو تا خط داره و یادش رفته بود اسم بنویسه و شایدم تقصیر من بود که بدم می یاد در جواب اس ام اسِ ناشناس بپرسم: ببخشید شما؟ و معمولا جواب نمی دم! دوست داشتین خودتون عنوان رو عوض کنین! مثلا بذارین تالیای شناس! یا چه میدونم شاعرانه ش کنین: پیغام دوست!
حس کرده ای؟ برخی روزها عمیق تر می شوی! تو هم شاید مثل من دلیلش را ندانی! نگاه هایت، تفکراتت، همه ی بودنت انگار که رنگی دیگر پیدا میکنند، مانند آسمان می شوی رنگهای گونه گون و گاه اعجاب آور! با طراوتی!

دل؟ تنگ! پیشانی بر خاک، از قلبم میگذشت: این لب هاست که بر خاک پایت نشسته، بوسه میزند، عجیب عطر تو را دارد این سجده! زبان یاد تو میکند، مثل همیشه از شماره بیرون است حال و هوای دلم، در قابِ اعداد و ارقامِ ذکرِ تو نمی گنجد، با اعداد که بخوانمت تنگ میشود، احساس خفگی میکند، تا زمان مستی باید که گفت راز دل را، بی حساب و کتاب، بی شماره! هارمونی عجیبی دارند اعضای بدن با هم، با تو، پیشانی بر خاک، زبان زمزمه میکند، چشمه ای از قلب میجوشد، تپش هایش دوست داشتنی است، میزند، یکی با تو، یکی برای تو! هی تکرار میکند، زلال اشک نرم نرمک میجوشد و به چشمهایی میرود که نگاهش لطیف تر از همیشه است، چشمه ی اشک آرام است ولی سد چشمها خوب میدانند که کجا باید بشکنند، بی تاب شوند، فرو بریزند و گونه ها را آب ببرد.... به دل باز میگردد قصه اشکها، می شورند و میبرند دل تنگی ها را....
زبان هنوز زمزمه میکند، اتاقی که در آنی، همان که از چپ و راست اگر بروی با دو قدم به در و پنجره، بخاری و برادری خواهی خورد که آن سو تر خوابیده، همین اتاق، خود را پهن میکند به وسعت زمین و لحظه هایی که جاریست در طول زمان، پیش از ازل و کسی چه میداند، شاید پس از ابد، با فراسوی زمان و مکان پیوند میخوری، با ملکوتِ نگاه!
یکتا میشوی، یک تو....
بعضی وقتها می شه:

بعضی وقتام نمی شه:

هرچند تغییر شرایط دست ماست!
ژان! من حس میکنم قوی تر و شجاع تر از سابق هستم، امروز من کوه ها را میتوانم تکان بدهم.
Benjamin:
Momma... momma! Some days I feel different than the day before.
Mom:
Everybody feels different about themselves one way or another.
But we're all going the same way. Just taking different roads to get there, that's all.
You're on your own road, Benjamin.
it is not about how well you play, it's how you feel about what you're playing

There is no time limit, start whenever you want.
You can change or stay the same. There are no rules to this thing.
We can make the best or the worst of it.
I hope you make the best of it.
And
I hope you see things that startle you.
I hope you feel things you never felt before.
I hope you meet people with a different point of view.
I hope you live a life you're proud of, If you find that you're not.
I hope you have the strength to start all over again.
هنوز مزه Slumdog Millioner زیر زبونم بود که لذت The Curious Case of Benjamin Button هم مضاعف شد. به نظرم فیلمهای اسکاری امسال حرفهای بیشتری برای گفتن دارن! نوشتن اینچنین دیالوگهایی اساس ماندگاری هر فیلمی میشه... فیلمها با حرفهاشون زنده ان..
بعد نوشت:
برای .... (خودش باید بفهمد، اگر هنوز هوش و حواسی داشته باشد)، هی رفیق: این رو برای تو گذاشتم! فقط برای توست که می شه همچین چیزی گذاشت.... شنیدی؟