دنبال رنگهای جادویی بودم برای نوشتن! ذهنم به هوای هزارتوی پیچیده ای بود که وقتی نگاهش میکنم سادگی به دلم هدیه کند! میخواستم که محو با نوشته ام، به اعماق کلماتش فرو روم و هنگام بیرون آمدن به قلب واژه هایی که برای تو به کار میبرند رسیده باشم، به قلب یگانگی!
دلم خواست حتی پنهان بشم، نمی دونم چرا، انگاری هراس داشت از رسیدن به آغازی که شاید تو را در آن گم کند! دلم عشق میخواست، قلبی که با خطوط پر رمز و راز تذهیب تو نقش گرفته باشد، تزیین شده باشد! دلم پرواز در بی نهایت تو را میخواست...رها! دلم میخواست رنگ سپید بپاشد به همه رنگهای ناموزون دلم، از نو بکشد قصه بودنت را، شاید این بار دلنشین شود!
دلم میخواست که بایستد، لحظه ای صبر کند، به تو نگاه کند، به سالی که گذشت و چرتکه اش را در بیارد و حساب کتاب کند، یک لیست درست کند با ستونهای مجزا: چند لحظه از سال با تو بوده ام؟ کجاها برایت رفته ام؟ چه ها برایت کرده ام؟ چه ها حتی به خاطرت نکرده ام؟ ستونهایی که کاش سربلند کنند دلم رو!
دلم همین امروز صبح -آفتاب که به چشمان بسته ام مینشست- دلش میخواست بخوابد و جدا شود از همه فضایی که احاطه اش کرده بود.....دورتر بیاید، رد پاهایش را ببیند مسیرش را دنبال کند... کاش به دم در خانه ی تو برسند....ملتهب شود و نگران که اگر نرسند؟ دلم خورشید میخواست که شکست نورش رنگهای تو را به خاطرم بیاورد، انحناهایش بیشتر شود! دلم خانه ای با وصله و پینه بود! دلش میخواست فرو بریزد در دستهای معمار تو! دلم قفل بسته ای بود در قفل بسته ی تو!
دلم صدای اذان میشنید و میرفت به بزرگای تو! دلم زمین خاکی میخواست برای خاک بازی، خانه ی گلی ساختن! دلم نمی دانم چرا حتی ماهواره هم خواست... دلم دیروز روی پشت بامهای این شهر عجیب، تواتر دیشهای ماهواره که دید، ماهواره خواست! از همین دیشهای سند و ریسیو! دلم عجب ناقلایی است... خوب میداند چه بخواهد... سند! میخواست دلش که گرفت حال و هوایش را برایت سند کند!
دلم رز سفید پیچ و تاب خورده ای میخواست که لابه لای خطوطش، راهروهایش! گم شود! دلم برگ سبزی میخواست که تمامی آوندهایش به سوی تو باشند، تو را نشان دهند! دلم قطرات باران و نم نشسته بر شکوفه های تازه میخواست، نزدیک شوم و بدون اینکه لمسشان کنم دیوانه ام کنند!
دلم تار و پود تو را میخواست! ابرهایی که بتوانم در آنها با هزار بالا و پایین کردن و هزار خیال نقش تو را پیدا کنم، بسازم! دلم از این اسکله ها میخواست که تا میانه های دریای تو آمده باشد و ناگهان ببیند که رها شده است و هیچ راهی جز تو ندارد! دلم آفتابگردان زرد نمی دانم از کجا ناگهان خواست؟ سنجاقکی روی آن نشسته با صدای تو!
دلم نمی دانم چرا! حتی سیم خاردار خواست! دستهایم در آن فرو رفته باشد که تاوان دوری تو را بدهم... سیم خارداری که کشیده شود لابه لای دستهای گره کرده ام، فشرده ام! و طاقتم را، طاقت با تو و شاید هم بی تو بودنم را بسنجند! دلم سکوتی میخواست که قرنها ادامه داشته باشد و تنها نگاه تو بشکندش!
دلم آسمان پر پرنده میخواست، هیاهو! دلم کوله پشتی میخواست، رفتن! دلم میخواست با دوربینش هر لحظه ات را عکس بگیرد، تک تک خنده هایت را! دلم چه چیزها که نمی خواهد! دلم جسارت با تو بودن میخواست، برای تو بودن! دلم باز نزدیک مرزهای زمان رسیده بود.... دلم كشتزار گندمي است باران خورده، بي تاب هواي تو....
هوگو (بچه مرفه ای که از رفاه خانوادگی خسته شده و به دامان یک حزب سیاسی برای مبارزات پناه برده تا شاید از دنیای گذشته اش رهایی یابد و ایده آل هایش را در بزرگی افراد خاصی از حزب دنبال میکند) توسط لویی (که از بزرگان حزب است و مورد توجه خاص هوگو و به یک معنی دنیای غیر قابل دسترس هوگو) برای کشتن هوده رر (از دیگر بزرگان حزب که ارتباط مستقیمی با هوگو تا کنون نداشته و دارای شخصیت مقتدری است، اهل بازی سیاست و ریسک و به خطر انداختن جان و آماده ی حرکتهایی که آینده مردم را در نظر دارد و با لویی و دیگران سر برخی مسائل اختلاف نظر دارند) انتخاب شده است. بالا پایین های قصه، دوست داشتنی پیش میرود تا اینکه در لحظه های حساس آخر، ژسیکا (زن هوگو که به قول خودش از سیاست چیز زیادی سر در نمی یارد) با هوگو وارد بحث شده است که (نقل به مضمون):
ژ- چرا میخواهی هوده رر را بکشی؟
ه- برای اینکه عقاید او غلط و یک خائن است.
ژ- چرا متقاعدش نمی کنی؟ چرا با حرف متقاعدش نمیکنی؟ چرا آنچه را که به نظرت عمیقا درست است برایش نمی گویی و پیش از آن میخواهی بکشیش؟
.
.
ژ- اگر یک سال پیش به جای لویی، ابتدا با هوده رر آشنا شده بودی و تحت تاثیر او قرار میگرفتی حتما الان لویی خائن بود و عقایدش باطل و میخواستی که او را بکشی نه هوده رر را....
اینکه قصه چه میشود بماند برای کسانی که بدشان نمی آید دستهای آلوده ی سارتر را بخوانند.
اما این جمله عینا قصه روزمره ما شده است در سیاست و عملا تنها عده بسیار بسیار کمی از آن خلاصی دارند! اینکه اول وارد کدام دسته و گروه شده اند میشود همه دنیای ساخته شده بعدی برای عمل و اقدام، هر حرکت منفی از طرف گروه خود نادیده گرفته میشود و هر تکان اشتباه از سوی رقیب به سان گناه کبیره و شایسته ی بزرگترین مجازاتها، میگردند دنبال بحثها و رفتارهایی که عقاید نامعلوم ذهن را که بی دلیل و یا با دلایل پیش پا فتاده و سست پذیرفته اند تقویت کنند و چشم بر هرچه غیر از آن است میپوشند.
پی نوشت: لابه لای حرفهای آن روز دوست داشتنی با دوستی دوست داشتنی تر که هدیه دنیای مجاز بوده است برای من، نظرم این بود که طرد سروش به خارج و بایکوت کردن او چیزهای بسیاری را از جامعه و جوانان ما گرفت! به قیمت از بین رفتن بحثهای داغ و روشن گرانه ای بود که از هر دو طرف (مصباح و سروش) این گفتگوی علمی و انسانی میتوانست برایمان به ارمغان بیاورد! بالا بردن سطح فکری و پاسخ گویی به مسلمات ذهنی همدیگر بهترین چیزی بود که میتوانست کمک بزرگی برای آتش زدن در خرمن رخوت فکری امان باشد! و من به گمان خودم آن برخوردها بعد از پیچ و تابهای نه چندان کوچک سیاسی که در پی داشت مصباح را حتی بیشتر از سروش به حاشیه رانده! و به گونه ای از بین جوانان طرد کرده! انگ زدن قطعا یک طرفه نخواهد ماند و طرفداران مصباح (که قدرت بیشتری در اختیار داشتند) فراموش کردند که این داستان شمشیری دو لبه است! اتهام به خودفروشی و ارتداد، اتهام به ارتجاع و واپس گرایی را به ارمغان آورد و هر دو محو شدند بدون شنیده شدن با بسیاری حرفهای نگفته بر لب...
محدود شدن هر دوی اینها به یک قشر خاصی از تیپهای فکری و عدم وجود حرفهایی که میتوانست در کمال ادب و احترام رد و بدل شود دودی بود که به چشم جوانان ما رفت! عمده جوانانی که گویی عادت کرده اند یا نپرسند یا نشنوند!
برای دوستش آه و ناله زیاد کرد و از همه مصائب دو روزه زندگی اش گفت، به گمان خویش رنج کشیده ترین انسانها بود، گله اش از ناهمواریهای روزگار تمامی نداشت، همچنان میگفت...
رفیقش که آرام نشسته بود و گوش میداد، سر بلند کرد و با صدایی آرامتر از چشمانش که تا فراسوی بودن انسان نفوذ میکرد تنها گفت: "دریا موج کاکو، دریا موج... "
و به قول حسین، این همه فلسفه!؟ در یک نیم جمله!؟؟ کاش فهمیده باشد و همان جمله کفایتش کند!

بچه ها بی رنگ به دنیا می یان، من و شما رنگ می پاشیم به زندگیشون، این رنگ پذیری به نظرتون از اون فرآیندهاییه که برگشت پذیر باشه؟ کی شیمی خوب بلده؟!
پی نوشت1:
ازم پرسید: وحید تو چه رنگی رو دوست داری؟
گفتم: من همه رنگا رو دوست دارم، غیر از دو رنگی!
پی نوشت2:
آخر شب بود، برام اس ام اس زد: پنج رو ببین، هر چند فکر کنم تهشه! براش نوشتم: شاهد از غیب رسید، داشتم میدیدم! توضیح اینکه در دنباله پست قبلی من چند تا کامنت خصوصی فوق العاده داشتم از بعضی دوستان که لینکها و چیزهای جالبی نوشته بودن، هرچند میتونست کاملا عمومی باشه اما خوب خودشون ترجیح دادن که نباشه و اینکه دیشب شبکه ی تهران (اگه اشتباه نکنم سینما5) فیلمی نشون داد که ترجمه شده بود به نام: "در دل طبیعت"، "شان پن" کارگردانش بود و فیلم داستان پسری بود که از دل شهر میبره و میره آلاسکا زندگی کنه.... تنها، بدون هیچ گونه از امکانات و .... یه جورایی معترض به بدی های اجتماع....
الان یه مدتیِ که بازم اون حس دوست داشتنی سالها پیش داره درونم زنده میشه! اینکه بساطم رو جمع کنم برم یه جای دور افتاده بشم معلم مدرسه! تو یه روستای پرت! نمی دونی چقدر بهش فکر میکردم و نمی دونم چرا روزمرگی و عادت به طی مسیرهای همگانی و البته بی دردسر، زندگی شهرنشینی و تن دادن به ظواهر زندگی به اصطلاح مدرن شهری تا حالا جلوی عملی کردن این خیال رو ازم گرفته! شایدم هی پیش خودم شعار میدم که اگه دوست داری از این جنس کارا بکنی کافیه خودت رو بزرگتر کنی و دامنه اثر گذاریت رو گسترش بدی و از این حرفای قلنبه سلمبه! شاید این دومی نسبت به اولی رنگ بیشتری از شعار با خودش داشته باشه! اما من دلم بدجور تنگ این قصه اس!
بعد از خوندن یکی دو تا کتاب ساده ی به ظاهر پیش پا افتاده مثل خمره و خداحافظ، آقای چیپس! این جریان درونی بیشتر داره هلم میده! نمی دونم چرا باید این عکس رو اینجا بذارم اما خوب اینم جزء همون حس و ایناس!

دوست داشتم اسم این پست رو بذارم سیزده یار اوشن (ocean's thirteen) و یه لیست جمع کنم از داوطلبان زندگی با شرایط فوق! اما معلومه که این کار رو نکردم و عنوان رو گذاشتم زیر آسمانهای جهان! کتابی که فراتر از حد انتظار روم تاثیر گذاشت و برام آموختنی داشت... اگر حوصله داشتید شک نکنید در خوندن این کتاب... لطفا!
مه آلود بود، از همان ها که اگر دستانت را هم دراز کنی مطمئن نیستی که ببینی شان! اطرافم را نگاه میکردم هیچ نبود جز دفتری سپید از هوایِ نفَسِ تو! دوست داشتم بر روی مه، مشقِ دیشبت را دوباره بنویسم، دوباره بیایی بخوانی و مثل همیشه با ارفاق نمره ای بدهی و حواله ام کنی به روزهای بعد...
دلم که میگرفت سراغ دفترها و سر رسیدام میرفتم، از همون اولی، از همون جا که تاریخ زده بودم بامداد هجدهم آذرماه هفتاد و پنج و از همان نوشته ی کوتاه:
چراغِ افروخته، چراغِ نیفروخته را بوسه داد و رفت، او به مقصود رسید!
آره از همون جا میخوندم تا همین آخرین نوشته، آرومم میکرد. برگه هاییِ که از نم ِقطره های چکیده شده ی تو چروک خورده بود، بوی تو رو میدادن، صدات، همه اونجا بود!
دیشب رفته بودم سراغشون! اومدی، بیصدا... سکوتت رو بهتر میشنوم! صفحه تنهایی هامون باز بود، همون که قرار گذاشتیم سفید بمونه و هیچ وقت چیزی برات توش ننویسم، همون که از همه بیشتر برام گفتنی داره!
.
لبخند زد، دیدم که بودای من است این!
.
- سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
- مال حافظه...
-نخیر، مال آ سد یحیاس، هر وقت دلش میگیره میخونه.