تبليغاتX
نغمه سکوت

امروز هی تو ذهنم میچرخید که اگه حافظ نبود جای خالی حافظ خوانی های ما رو کی میخواست پر کنه؟ نه واقعا کی میخواست پر کنه؟ هی هرچی ازش حفظ بودم تند تند میخوندم ببینم چقدر میشه، آخرش سر جمع بخوام بگم بیست پنج، سی غزل شکسته بسته بیشتر نشد، شرمنده شدم ازش که این همه حافظ حافظ میکنیم آخرش این!؟

این رو تعمیم بدین به اینکه اگه سعدی نبود... اگه مولوی نبود... اگه... و... نبودن... اگه... اگه...

تصور نبودنشون چیزهای تازه ای به یاد آدم میاره! و چه ریشه ای تو زندگی ما دارن!

تصمیم کبری: من از همین فردا سنت غزل حفظ کنی را با سبک دست نویسهای خیابانی ام که مدتی است ترک کرده ام از نو آغاز خواهم کرد!


عیشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدلله ای بخت سرکش تنگش به بر کش گه جام زرکش گه لعل دلخواه ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه از دست زاهد کردیم توبه وز فعل عابد استغفرالله جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جانی و صد آه کافر مبیناد این غم که دیدست از قامتت سرو از عارضت ماه شوق لبت برد از یاد حافظ درس شبانگاه ورد سحرگاه.

پی نوشت: این اولین غزلی بود که شب همین پست دادم یه بنده خدایی برام انتخاب کرد!  (بخونید فال گرفت) منظورم از دستنویس های خیابانی همین بود! دیگه همه میدونن که به دلیل ترافیک وحشتناک تهران آدم مجبور میشه نصف زندگی اش رو تو خیابون و ماشین بگذرونه! یه ذره از این وقت حجیم رو میخوام حافظ حفظ کنم! همین!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:25 توسط نغمه ی سکوت |

بعد نوشت: ممنون بابت لطف همه ی دوستان! و تشکر بابت احوال پرسی هاشون به روشهای مختلف زمینی و زیر زمینی و هوایی و اینا! طبق معمول اظهار فضل اساتید (که انصافا برام چیزهای یاد گرفتنی خوبی داشت) ختم شد به جمله معروف "پذیرفته شده با برخی اصلاحات" یعنی حالا باید نشست و یه نمه ادا اطوار نوشتار رو برد به سمتی که اساتید بپسندن!



این پست لابه لای کارهای زیاد امروز من نوشته میشه چرا که این درد دندون عملا اجازه تنها کاری که به من میده همینه و نه هیچ چیز دیگه! دیشب به کشفیات بزرگی نائل شدم! و اون ارتباط عقل و دردی است که انسان میکشه و بیت جاودانه ی مولانا برام رنگ و بوی تازه پیدا کرد...

هر که او بیدارتر پر درد تر / هر که او آگاه تر رخ زرد تر

شاید شوخی باشه شایدم جدی نمی دونم اما وقتی درد دندون اونم از نوع معروف به "عقل" امانت رو میبره و با وجود دعای اون دوست نازنین مبنی بر آرامش خواب! شب وحشتناکی رو پشت سر میذاری و هی این کلمات "درد و دندون و عقل" میپیچه تو ذهن و دلت و هی بهش فکر میکنی انگار تازه میری سر ِخط و آغاز یه ماجراجویی ذهنی دور و دراز... به هزاران چیز فکر میکنی و از هزاران جا عبور... دیگه برات مهم نیست که برای چهارشنبه با این دهنی که حتی باز هم نمیشه باید بری از پوروپوزالت دفاع کنی و آقایون اساتید رو قانع که: بعله این موضوع چنین است و چنان... و هی حرف بزنی و آسمون ریسمون ببافی...

کلمه ها سخت بیرون می یاد و تو هی مثل همیشه ازل و ابد رو گره میزنی به هم و از لابه لای تاریکی اتاق روشنایی مفاهیمی به ذهنت سرازیر میشه که قلقلک قلبت میشن و نمی دونی بالاخره درد داری یا نداری یا اصلا چته؟

هی فکر میکنی به این که دهنت بسته شده... آره کمتر از یک ساعت از شروع دردش نگذشته قفل شدی... و هی ربطش میدی به اینکه این عین حقیقته: وقتی کسی درد داشته باشه فریاد میزنه و اگه نتونه این کار رو بکنه که مثلا بقیه خوابن و نخواد مزاحم کسی بشه تحمل میکنه و هیچی آرومش هم نمیکنه، یاد همون حسی می یوفتی که دردهای درونی رو نشه فریاد زد، یاد علی و چاههای غربت و تنهایی، یاد دردهایی که به قول اون نویسنده برای گفتن نیست و مانند خوره روح رو میخوره و به انزوا میکشونه.... هی به نادر حقیقی پور فکر میکنی که چه چیزهای عظیمی از آسمون نگفته برات و چه عظمتی رو تصویر نمی کنه و اینکه اگه ما تو یه منظومه ی دیگه بودیم و با تکنولوژی روز الان خودمون میخواستیم منظومه شمسی رو ببینیم هیچی نمی دیدیم جز یه طیف نور که ناشی از اثر گرانش مشتری بر روی خورشید هست که اگه تعادل اجرام دیگه ی آسمانی نباشن میتونه خورشید رو 12 متر جابه جا کنه و این تنشی که الان داره به خورشید وارد میکنه باعث اغتشاشات سطحی خورشید میشه و نوساناتش نهایتا طیف خاصی از امواج الکترومغناطیس در محدوه مرئی ساطع میکنه و این تنها چیزیه که میشه از دید منظومه های دیگه از منظومه ی ما دید!

تو دریای آسمون غرق میشی... تاب میخوری تا اینکه نفهمی کی خوابت برده....

نوشتن برای بچه هایی که خودشون هم نویسنده ان و هم بزرگوار، هم سخته و هم آسون... سختی اش به اینه که داری جسارت میکنی و در حضورشون زیاد حرف میزنی... آسونی اش به اینکه میدونی که میدونن که تو نویسنده نیستی و ازت میگذرن و بهت سخت نمیگیرن....


بی ربط: شاید اگه یکی دیگه بود چیزهای دیگه ای مینوشت پشت اون کتاب... من اما دقیقا دوست داشتم که همون رو بنویسم... دقیقا... هرچی کلنجار رفتم هم نشد چیز دیگه ای بنویسم! شرمنده!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:41 توسط نغمه ی سکوت |

به احتمال زياد در مورد زلزله اخير ايتاليا يه چيزايي شنيده باشين... اگه نه كه يه چيزايي رو ميتونيد اينجا و اينجا ببينيد...

براي مدير يكي از شرکتهای ایتالیایی كه تو همين زمينه با هم كار ميكنيم يه ايميل كوچولو  زدم و مثلا همدردي كردم باهاش... جواب داد و تشكر كرد و آخرش يه چيزي گفت كه برام جالب بود... هرچند خيلي پيچيده و دور از انتظار نبود ولي اينكه اين داستان اينقدر همه جاي دنيا و متاسفانه تو كشور خودمون هم ريشه گرفته آدم رو دلگير ميكنه... سوء استفاده يه سري، حتي جايي كه حرف جون آدما وسطه...

عين هر دو ايميل رو اين پايين بخونيد:


Hi M
How are you? I heard about the last event, dead, injured and homeless people today,
kindly accept my deepest regrets and feelings for your countryman's who died during recent earthquake.
Best hopes for injured people.
feelings
Vahid

 

Hi Vahid,
I’m fine, even if i am very tired since i am cooperating with a local seismic network to keep it working and recording the shakes

Thank you for your sympathy.
We count now 280 dead and more than 1000 injured. People without home is now about 30000. the ancient part of the city is completely destroyed and many buildings have to be demolished before rebuilt. As you now, Italy
is one of the most dangerous countries for earthquake since the buildings are very old and quakes are strong especially in south Italy.

We hope the new building will be built without many speculations from mafia and corruption.

Thank you again
M

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:48 توسط نغمه ی سکوت |

وقتی داری تو حال و هوای کتاب چهار گزارش از تذکرة الاولیاء عطار سیر میکنی و غرق در لذت وصف نشدنی ای هستی که بزرگان یاد شده در تذکرة الاولیاء برات خلق میکنن و  درست تو همون حال و هوا یه عزیزی برات اس ام اس میزنه که:

هر که در این سرا در آید نانش دهید. نانش دهید و از ایمانش مپرسید! چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد!

و تو میری تو فکر چندین و چند نمونه دیگر از این همزمانی ها! و چند روز بعدش که از سفر برگشت، همین عکس زیر رو با عکسای محشر دیگه ای برات میفرسته، هرچقدر هم که فردا کلی کار باید آماده کرده باشی و وقت نوشتن مطلب نداشته باشی و اینا! اما نهایت اینکه هیچ راهی نمی مونه جز اینکه این قصه رو همون موقع داغ داغ ثبتش کنی تا هر وقت که نگاش میکنی همه ی نگاهت و وجودت رو تازه کنه!

جالب اینکه پست آخر این وبلاگ که گشتم تا یه آدرسی از ابوالحسن خرقانی بذارم براتون، دقیقا عکسی رو گذاشته که رفیق عزیز برام فرستاده بود! اینم بزنید به حسابی که من میدونم و خودش و عنوان این پست!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 19:0 توسط نغمه ی سکوت |

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود!

و همه لطافتی که این نغمه برای من دارد!

همه ی سکوت متوالی ساعتهایی بی انتها، که مکرر و تنها با همین صدای بیکرانه پر شده است! نوایی که گویی از ناکجاآباد وجود من به کرانه های بودن تو میرسند! همه لحظاتی که در کوچه پس کوچه های خودم، آرام و قدم زنان، شیهه های جادویی این صدا اسیر "تو" ام کرده اند!

گاه گمان میبرم نه آنکه در جزیره دور افتاده ی این نغمه گیر افتاده باشم، که بیشتر خود را عین همان جزیره می بینم! جزیره ای میشوم که جز آب هیچ نمی شناسد و غربت ذاتی انسان وجودم را پر میکند! انسانی که جزیره ای است به ظاهر بزرگ برای او، دنیا! و نو میشود در دلم فریاد آنکس که:

میخواست به میکده شود، گریان و دادخواه!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:10 توسط نغمه ی سکوت |

چراغ را خاموش ميكنم، تاريكي اتاق پخش مي شود، تنها ميشويم، ميان چشمانم و نگاهت تنها به اندازه روشنايي آيه هايت فاصله است! 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 12:33 توسط نغمه ی سکوت |