تبليغاتX
نغمه سکوت

معلم خواست که نوشتن را شروع کنند و از فقر انشاء بنویسند پسرک دفتر و مدادش را در آورد و شروع کرد، کوتاه نوشت و گویا از فقر گفت و قصه ها و غصه ها بافت:

آقای معلم ما خیلی فقیر هستیم. ما به خدا آقای معلم اونقدر فقیر هستیم که حتی پول نداریم به دربون خونمون بدیم، بابا همیشه به دربون میگوید الان پول ندارم! ما آقای معلم خیلی فقیر هستیم و من از فقر خیلی بدم می آید، همه باغبان های خانه امان هم فقیر هستند، همه آشپزهامان هم فقیرند، دیروز که علی (پسر راننده امان) با پدرش حرف میزد و پول برای یک دفتر نو می خواست خودم شنیدم که پدرش گفت پسرم فعلا پول نداریم و من فهمیدم که راننده هامان نیز فقیرند، حتی همین  ......خانم که روزها می آید و خانه را تمیز میکند و حیاط های جلویی و پشتی را آب می پاشد همه ی حوض های خانه را آب کشی میکند و خسته می شود و سر ظهر نون و سبزی میخورد هم شنیدم که گله میکرد که فقیر است. آقای معلم ما میدانم که خیلی فقیریم و اصطبل دارهای خانه امان هم مثل خود ما فقیرند. بله آقای معلم چقدر من فقر را دوست ندارم و چقدر بد است که آدم فقیر باشد. نانواهای تنورخانه ی خانه امان هم مثل ما فقیرند! اصلا آقای معلم من فقر را دوست ندارم! ما، دربونمان، رانده امان آشپزهامان، باغبان ها و اصطبل دارهامان و کارگرهامان و همه نوکرانمان فقیرن! کاش ما فقیر نبودیم آقای معلم! کاش!


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:54 توسط نغمه ی سکوت |

گل میکند شقایق، دانه ی اسفند میرسد....................................................... مارال.

میچرخد چرخ چاه، دلوِ خالی پر میشود.......................................................... مارال.

هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب میرود...............................................مارال.

گندمِ خوب کاشته ای، فصل درو میرسد..........................................................مارال.

.

نگو که دوستم داری اما قدرت جنگیدن به خاطر مرا نداری................................آلِنی اوجا!

نگو که عاشق منی اما کشته شدن به خاطر مرا نمی خواهی.........................آلِنی اوجا!

نگو که دلت پر از گریه است، اما اشکی به چشمانت نمی آید...........................آلِنی اوجا!

نگو که شیرینی دوست داشتن را طالبی اما تلخی هایش را نمی خواهی............آلِنی اوجا!

.

دوست داشتن، همان جنگیدن است........................................... مخدوم قلی میگوید.

جنگیدن کشته شدن است........................................................مخدوم قلی میگوید.

کشته شدن یتیم ماندن بچه هاست و بی فرزند شدن مادرها..............مخدوم قلی میگوید.

تمام شدن، تنها منزلگاه عاشق است...........................................مخدوم قلی میگوید.


(آتش بدون دود، از جلد سوم و چهارم)

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:24 توسط نغمه ی سکوت |

بهش گفتم:

آخه عزیز دل من باران عشق رو اگه به جای ناصر چشم آذر، ونجلیز یا کیتارو ساخته بود که تو الان می پرستیدیش!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:34 توسط نغمه ی سکوت |

عمو نوشت: دقیقش میشه ساعت سه، یکشنبه بیستم اردیبهشت هشتاد و هشت که من برای بار سوم عمو شدم! سومیش.... هم.... پسر!



وقتی منتظر باشی، کاری که میکنی اینه که اولین وقتی که ممکن باشه پا می شی و کارت رو انجام میدی حالا فرقی نمیکنه نماز باشه، قول و قرار باشه یا رفتن به نمایشگاه! انگار اگه روز اول نری چی میشه!؟! همیشه دلت میخواد که این داستان تو همون محل دوست داشتنی برگزار بشه، همون جای همیشگی که از بچه گی دقیقا از همون روزی که اونجا گم شدی خاطره داری... تا روزی که اون بچه گمشده رو دیدی که گریه میکرد.... با تک تک منظره هاش احساس نزدیکی میکنی! چمران بعد از شهر بازی ای که نابود شد و ظهر که میشه فقط و فقط همون گوشه ی همیشگی اون مسجد که نام ابراهیم بر آن است تنها بنشینی و آروم بگیری، نه لابه لای این چادرهایی که در مصلا به پا کرده اند و چه عجیب که مصلا غریبه بشود برای خلوت....

دوست داشتی که همونجای قدیمی باشه... میان سالنهایی که دوست داشتنی ترن به نظر تو و زمانی که از سالن ها بیرون میایی باد جنوب درکه و قطرات فواره های حوض اصلی معجونی شوند از تازگی و بشینن رو صورتت و خنکاش طعم بهار بهت بده و هر از گاهی یاد کوروش یغمایی بیافتی دور اون حوض و اجراهایی پلی بکی که با تیپ و حال و هوای پنجاه هزار سال پیش و شکل و شمایل عجیب و غریب و تو رگ خشک درختا درد پائيز مي گيره و مثه خارم رو زمین توی صحرا، تو مثه بارون تندی داری سبزم می کنی.... همه از ذهنت بگذره....

اما وقتی قرار نباشه بری اونجا، مجبوری با مصلا خاطره بسازی و هی به سقف شبستان نگاه کنی و هی فکر کنی که لابه لای این ازدحام آدما وقت و حوصله سربالا کردن نگاه کردن به این سقف رو ندارن و ازش میگذرن.

وقتی از مسیری که راهروها درست کردن رد میشی یاد پیچک زندگی میندازدت! به هر غرفه که میرسی ایستگاهی از توقف گاههای زندگی و آخر که بیرون میای انگار تو این مسیر مارپیچ زندگی توشه برداشتی و وقتی نوشته ی خروج رو دیدی از در زدی بیرون! چی برداشتی؟ تو... من... بقیه؟ درست انتخاب کردی؟ اصا چقدر مهمه که چی انتخاب کردی؟

زندگی! این چیزیه که این راهروها و غرفه ها و حتی فروشندگان و غرفه داران رنگ به رنگ از دختر و پسر های ساده و رنگارنگ تا پیرمردها و آخوند و هر مدلی که به نظرت بیاد.... و کارگرایی که غذا میارن و میبرن، چرخیهایی که بار دست مردم رو نگاه میکنن به امید درآمد و روزی روزانه و فیلمبردار و گزارشگر و ....شعب بانک و صدها عنوان بر سر غرفه ها که همه تو رو یاد تنوع زندگی میندازه... همه چی هست! و تویی که از جان و مال میگذری برای خرید این همه تنوع و انتخاب میکنی! خستگی بعد از بیرون اومدن رو اگه بشه به جان دادن تعبیر کرد اون وقت قصه زندگی رو میشه کاملتر دید.... پولی که میدهی و جانی که میگذاری برای این انتخاب ها و برای تعیین مسیری که چگونه بودن تو رو رقم میزنن! همه خیلی هماهنگ میشه با آیه هایی که از ذهنت میگذرن... جلوه های ناشرایی که جذبت میکنن و برخی که رنگ و بویی برات ندارن و بی صدا و نشسته در سکوت، کوچیک و بزرگ، شلوغ و خلوت، برخی مشغول صدور فاکتور و زنگ تلفن و صندوق اینا و برخی که گویی اصلا نیستند و بر در خانه هایشان خلوت است... چشمهایت عنوان ها را مینگرند خیلی ها را میشناسی و قبلا دیده ای... برخی را داری و برخی جدید آمده اند.... آدمهایی میبینی که نمی دانند برای چه اینجا هستند... صرفا تنوعی و تفریحی و دیدن جمعیتی و گذران وقت! عده ای با برنامه هستند کتابهایشان را میشناسند و به دنبال چیزهای جدیدتری نیز، هرچند این نمایشگاه را یک فروشگاه بزرگ شاید بتوان نام گذاشت و این به نظرم مناسبتره.... برخی بدون جستجوی چیزی جدید یک راست سر انتشاراتی خاصی میرن و میخرند و تمام! گو اینکه دیگران نیستند و حرفی برای گفتن ندارند... محصور در نگاه خود و دل خوش به انتخاب از پیش تعیین شده ای که باب جستجوی چیزهای دیگر را بسته نگه میدارد.... برخی اما در مقوله ای خاص نمی گنجند و از هر طعمی امتحانی میکنند! برخی حیران اند، به همه جا سرک میکشند گویی دنبال چیزی میگردند و برای این جستجو پیش شرطی نمی گذارند! بیرون می آیی! بازار مکاره ی تبلیغات داغ است... ساندویچ  هم هست البته.... آب یخ و نوشابه های رنگ به رنگ... خسته ای! بارکش شده ای! لابه لای چمن های ضلع شمال غربی مینشینی، هوا آرام شده است، سایه ای که ابری بودن را فریاد میزند و سکوتی که در هیاهو در دل داری! روی چمن زار باران خورده مینشینی چشمهایت را میبندی... خانم احتمالا محترمی بلند بلند پشت اکوهای تبلیغاتی دم به دم حرف میزند، هی خوش آمد میگوید و از پخش آگهی های تبلیغاتی! و اینکه اگه ماشینتون رو بر ندارید حسابتون با قوه کرام الناظمینه و البته جرثقیل! از حجاب و اینها هم یه چیزهایی میگه که حوصله نوشتنش رو نداری! بعدتر که جناب پلییس محترم با خشمی که گویی پدرش را کشته اند به سوی دخترک و پسرکی که همان نزدیکیهای تو، پشت آن یکی درخت نشسته اند میرفت تازه میفهمی که بنده خدا اون خانم الکی هم نمیگفت! یه چیزی میدونست!

نمی دونم این ذرات معلق در هوا که نه میشه قاصدک خوندشون و نه نمی شه، چی هستن؟ اما هرچی هست از همین درخت این وریه اس که من از قیافه اش خوشم میاد و هرچی هستن از این جک و جونواری سبز رنگ کوچک روی برگه ام دوست داشتنی تر اند و تو را به فضایی رویایی میبرند که مه گرفته است انگار.... خوبی چمن حتی اگه اندکی نمناک باشه اینه که میشه روی اون نشست و کم کم حتی دراز کشید و اینها را اینجا روی همین برگه نوشت! اگه آسفالت بود خوب قطعا حال نمی داد این کار... نتیجه ی اخلاقی این نوشته همینه که الان بهش رسیدم برای چنین مواردی چمن از آسفالت بهتره... خیلی بهتر. همین!

(اون وسط مسطا اون دوستت پیامکی مبنی بر اینکه کجا هستی؟ برایت سند میکند، برای مینویسی که فلان جا... چرخ نداری؟ کاش میشد مثه فروشگاهها چرخ داشته باشی و اینور اونور بری تا خسته ات نکنن بار کتابها... و اون با آیکونهایی که نشان از خوشحالی دارند از داشتن یک سال کتاب مفتی خوشحال میشود و تو برایش مینویسی: زهی خیال باطل!!!! و پیش خودت میروی به حال و هوای یحمل اسفارا....)

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:11 توسط نغمه ی سکوت |

من اين عكس رو دوست ندارم! 

اما نامه اي كه امام به شوروي نوشت رو دوست دارم!

توضيح واجب: حضور احمدي نژاد هيچ ربطي به اين قصه نداره. به جاي احمدي نژاد هركي ديگه هم بود بازم اين عكس حالم رو ميگرفت!

راستي: شما ميتونيد بگيد: به ج ه ن م كه دوست نداري! يا: به م ن چه كه دوست نداري!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:31 توسط نغمه ی سکوت |

این دقیقا مدلیه که تو ذهنم میچرخه برای زندگی در این دنیای رنگ به رنگ!

رقصنده با گرگها!


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:14 توسط نغمه ی سکوت |

حدود يك هفته اي هست كه خبر زلزله متوسط پيش بيني شده اي توسط چيني ها بر مبناي داستان ابر زلزله راه افتاده. بحث بر سر رخداد يك زلزله با بزرگاي ميان 5 تا 6 در جنوب ايران هست در اواسط ارديبهشت.

لينك اصلي اينجاست! اما اين خبر حرف و حديث زياد با خودش داره كه وقت شد براتون مينويسم. داستان ابر زلزله تئوري علمي اي نيست و كسي نگاه مثبت بهش نداره! حالا بماند كه پيش بيني زلزله اونقدر هنوز بچه اس كه با قطع و يقين اصلا سرش نميشه بحث كرد!

داستان عدد سازي دو سه سال پيش يه همچين واقعه اي يه آبروريزي علمي واسه تيم طرح كننده اش بود! با اين همه چي ميشه گفت وقتي خودشون ادعا ميكنن كه بزرگا و محل رو ميتونيم تخمين بزنيم اما زمان رو نه؟ يعني هر شب بريد بيرون بخوابيد و از مزاياي open sky بهره ببريد!


+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:19 توسط نغمه ی سکوت |

دیروز سر صبحی، زیر بارون ریز و درشت بهاری، که با صدای جیغ وحشتناک یه دختر برگشتم که ببینم چی شده؟ به این نتیجه مهم رسیدم که آدما دو دسته ان:

اونایی که وقتی با پرادو تو یه روز بارونی دارن از یه جا رد میشن پاشون رو میذارن رو گاز تا خانمی (و فرقی نمی کنه گاه آقایی) رو خیس کنن و به گل و لای بنشونن و اونایی که این کار رو نمی کنن!

شاید دسته های دیگه ای هم باشن که من نمی دونم!

بعد نوشت: من میخواستم از این قصه ساده هزار تا قصه ناساده با بافتن آسمون به زمین بیرون بکشم که یاد اون دوستم افتادم که میگفت ول کن بابا جدی نگیر! منم جدی نگرفتم و ول کردم!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:40 توسط نغمه ی سکوت |

نگاه میکنم دستهایم را، لابه لای خطوط در هم آن راهی است به آسمان! دستهایی که قیام کرده اند به دامان تو!

آرام تر از پلک زدن هایت نگاهت میکنم! سرک میکشم به بلندای صداقتت، زلالی اشکهایت، پاکی زمزمه هایت! طنین سکوت میان کلمه هایت که خوابم می کنند! سکوتی که آفرینش صداست و چشمه تکثیر ضربان های قلب من! آرامشت را خواب میبینم!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 توسط نغمه ی سکوت |

معایب و محاسن خیلی چیزا برمیگرده به اینکه چطور به اون بخوایم نگاه کنیم، این مساله به هزاران زبان تا حالا بیان شده و یکی از دوست داشتنی ترین هاش همون آیه معروف که در مورد برآورده شدن یا نشدن خواسته های ما حرف میزنه و یه جورایی هل میده ما رو به سمتی که با پشت پرده ماجراهای روزمره بیشتر آشنا بشیم و بیشتر بهشون فکر کنیم، همون که از شر بودن يه چیزایی كه دوست داريم و خير بودن يه چيزايي كه دوست نداريم حرف میزنه و من و تو رو میبره به دنیایی فراتر از اون ظاهری که از داستان ها و رخدادهای روزمره میبینیم!

بس دعاها کان زيان است و هلاک / وز کرم می نشنود یزدان پاک


وقتی میرسی اول جاده چالوس و میبینی که پلیس راه با کلی مانع و ماشین و خدم و حشم راه رو بسته و اجازه ورود نمیده احیانا یکی از راه حل هایی که راه رو برات باز کنن و اجازه بدن که بری اینه که بگی داریم میریم ایستگاههای زلزله نگاری رو چک کنیم! همین کافیه تا اصلا هیچ مدرکی هم نخوان ازت و بدو راه رو باز کنن که اگه باز نکنن همین الانه زلزله میاد و همه جا رو نابود میکنه! و بعد تو و همکارت میمونی و یه جاده ی دوست داشتنی که هیچ بنی بشری توش نیست! و تازه طبیعت برات معنای دیگه ای پیدا میکنه!

و البته کل جریان های پیش اومده تو رو میبره تو این فکر که مثلا بهتر نبود اجازه ندن که بریم؟ بهتر نبود که مثل بقیه ما رو هم برمی گردوندن و کلا برنامه کنسل میشد؟ هزارتوی پیچیده ی همین قصه های ساده جا برای فکر کردن، جا برای یه کم از بالاتر به تلخی شیرینی های زندگی نگاه کردن رو باز میکنه، به نظرم!




+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:11 توسط نغمه ی سکوت |