تبليغاتX
نغمه سکوت

دلم برای یک عدد شهرام ناظری تنگ شده است، شدیدا! به گمانم گم شده است، ندیده اید او را؟! نیست این روزها، سالها و دیرزمانی است که چشم به راه یک کار، با شور و حال یادگار دوست مانده ام! و یا حتی حال و هوای عید هفتاد و نه و من و شورانگیز! هر چقدر هم که با شجریان خلوتی داشته باشم، باز اما ناظری را دوست تر میدارم! جوابِ چرایش؟ برای من حیرانی است!


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:14 توسط نغمه ی سکوت |

کوره ی دشمنی را برای دیگران آنقدر داغ مکن که خود از حرارتش بسوزی!


روز نوشت:

دخترک لاغر اندام بود، موهایش زرد، طلایی! و من تا کنون زردِ طلایی موها را آمیخته با سرخی ِخون ِ فرق ِ شکافته ندیده بودم! و ترکیب این هر دو را با چندین نفر مرد درشت هیکل بد هیبت که کشان کشان دخترک را به طرف ماشین ببرند! و چه قهرمانانه بروند که گویی فتحِ دنیا کرده اند! و پیرمردها و پیرزنانی که دستان جوانان بیست ساله ی باتوم دار شهر، کمک دستشان نبود که بر صورتشان میکوفت! و روزگاری که چنین میگذرد و بسیار چیزهای دیگری که ندیده بودم و امروز چشمانم به رویتشان اشکبار شد، و سوالی که در ذهن من تکرار میشود: کدام حکومتی اینچنین برجا مانده که ما دومین آنها باشیم؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:7 توسط نغمه ی سکوت |

گمان بنده این بود که دیروز یکی از دوستانم جامعه ی مجردان را ترک و به دنیای متاهلان وصل خواهد شد! اما بسی اشتباه کرده بودم و چه خوشحال کننده بود امروز که به صورت غیر مترقبه خبر دار شدم، خوشبختانه، نه یک تن، که دو تن و حتی از نگاهی سه تن از دوستان بنده به تاریخِ میلاد پاکمرد یثربی عقد خود را مزین فرموده اند!

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:55 توسط نغمه ی سکوت |

کاش خانه یک اتاق بیشتر نداشت تا همیشه جلوی چشمم بودی!



قبل از هر بخش از عنوان این پست اضافه کنید "برای مادر"!

یاد رفته هایشان به خیر.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:18 توسط نغمه ی سکوت |

فصل بارش که میرسد پارادوکس من و چتر و باران شروع میشود! منی که عاشق تنهایی و خلوت چترم، و  البته دیوانه ی خیسی ِ باران!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:18 توسط نغمه ی سکوت |


پیام امید گفتنی ها دارد. می ترسم با کلمات نتوانم آن چه را که باید، بگویم. سکوت میکنم.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:7 توسط نغمه ی سکوت |

زلزله ساعت 10:53  GMT

14:23 دقیقه زمان محلی

بزرگای 3.9 و عمق حدود 18 کیلومتر

جنوب شرقی تهران، اطراف ورامین و پاکدشت.

نه پیش لرزه و نه پس لرزه، هیچکدوم رو نداشته، احتمال ضعیف داره خودش پیش لرزه باشه. همینکه  تا حالا هیچ پس لرزه ای نداشته نشونه ی خوبی نیست!

ظهر نخوابین و شب هشیار و سبک.



اینجا آخرین زلزله های ایران رو ببینید. سایت بعد از رخداد زلزله آف شد!!

اینجا هم باید گزارش اولیه زلزله رو بذاره! متاسفانه در لحظه ای که مورد نیاز هست سایت بالا نیومد!

اینجا آخرین زلزله های دنیا رو ببینید. (بالای 4.5 در جهان و بالای 2.5 در آمریکا)


این چکیده ای از اطلاعات اولیه در ایستگاههای ثبت کننده از شبکه باند پهن کشور:


October   17 2009    Hour: 10:53 57.0   Lat: 35.50N   Lon: 51.59E  Depth: 18
Agency:INS Local
Magnitudes: 3.9ML INS Rms: 0 secs

STAT CO DIST AZI PHASE P HRMN SECON TRES CODA AMPL PERI BAZ ARES VELO WT
DAMV BN 38 66 AML 1054 10.46 0721 0.2
CHTH BN 62 318 AML 1054 15.89 5637 0.1
GHVR BE 117 196 AML 1054 37.04 2457 0.3
ASAO BE 177 234 AML 1054 49.44 2362 0.4
ASAO BN 177 234 AML 1054 50.09 1129 0.5
DAMV BZ 38 66 EPg 1054 04.35 -0.6
CHTH BZ 62 318 EPg 1054 08.66 4.8
GHVR BZ 117 196 EPg 1054 17.04 5.8
ASAO BZ 177 234 EP 1054 24.90 -9.9
KHMZ BZ 245 218 EPn 1054 35.06 0.7
ZNJK BZ 292 297 EPn 1054 40.91 0.3
NASN BZ 319 159 EPn 1054 44.57 2.6
SHRD BZ 404 81 EP 1054 54.45 -1.5
MRVT BZ 469 58 EPn 1055 02.37 -2.3
چکیده ی زلزله رو اینجا ببینید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:16 توسط نغمه ی سکوت |

صدای پلک زدن هایت را می شنوم! داغ میشوم، ملتهبم، زمین نوسان میکند و انگار زیر پاهایت کشیده میشود تا من ِ مات شده را نزدیک تر کند، نزدیک تر، و این قصه ی هر باره ی ماست! صبوری ام کم شده است، بیقراری ام بیقرار! بیا رفیق، بیا، قرارمان همان جای هر ساله! 


پی نوشت: از بالا نگاه میکنم، انگار دو چشم شده اید و هماره در حال نظاره اید، پایین می آیم، در قاب چشمهای شما مینشینم، به بالا نگاه میکنم، آسمان و هرچه در آن است گویی طواف میکنند، در چرخش اند به گرد این جایگاه!

عاقبت حسرت آن گیسوی مشک افشانت، در به در یک سره چون باد صبا کرد مرا!


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:52 توسط نغمه ی سکوت |

دبیرستان که بودیم مدیرمان یک روز از همه خواست که کسی گردن بند نیاندازد. آن سالها پوشیدن لباسهایی که این  روزها کاملا معمولی و نرمال است جزو ساختارشکنی های اساسی تلقی میشد،  از همان ها که با دست نشانت دهند و زیر چشمی نگاهت کنند! پوشیدن شلوارهای لی امروزی گناهی بود عظیم! کمربندهای فلزکاری شده و امثال آن بسیار رواج پیدا کرده بود!

آقای مدیر چندین نفر را بابت این که گردن بند انداخته بودند در حیاط و راهرو و کلاس دیده بود و تنبیه انظباطی و احیانا زیرزیرکی تنبیه بدنی هم کرده بود! یادم هست یکی از بچه ها را گرفته بود و این بنده خدا سریع گردنبندش را در آورد که ببینید آقا: آیه ی قران است و دعاست! مدیر بدون توجه به آن، پسرک را بیرون کشید و روالی که بر سر بقیه پیاده میکرد بر سر این یکی هم!

استدلالش هم این بود که من که از صبح تا شب نمی تونم وایسم اینجا ببینم کی دعا انداخته؟ کی صلیب داره؟ کی اول اسم خودش یا ... رو انداخته! وقتی قرار شد کسی نندازه دیگه فرق نمیکنه اونی که انداخته چی انداخته!

این سخت گیری و قانون برای همه اجرا کردنش را دوست داشتم! تبصره های بیربط نداشت!  همینکه فرقی برایش نداشت اسم امام است یا آیه قران یا هرچیز دیگری که فکرش را بکنی به کارش ارزش میداد و حس میکردی خوب یا بد باید قبول کنی چرا که برای همه اجرا میشود! بماند که برخی خانواده ها گلایه میکردند که مگر با یه گردن بند ساده به کجای دنیا بر خواهد خورد!


دل آدمی دوست دارد که خانواده درد کشیده ای که بچه شان به قتل رسیده به جای قصاص، رحم کند و ببخشد! دل آدمی اما نمیتواند سرزنش کند که چرا نبخشیدی؟ دل آدمی به جای دل صاحب نفس که نیست، هست؟ دل آدمی نمیداند که در دل صاحب ثار چه میگذرد، میداند؟ دل آدمی دوست دارد که این دل داغدیده بر همه ی خودش و بر همه ی دردش غلبه کند و به لطف و بزرگواری ببخشد، اگر توانست، بزرگی کرده است، اگر نکرد حقی را از کسی نگرفته است! دل آدمی دوست دارد که صاحب این خون رحمت خدایی پیشه کند و اگر نکرد بر او حرجی نیست! دل آدمی اینجا که میرسد چیزهای زیادی میخواهد اما هرکدام را اگر خانواده ی پسری که کشته شده نپذیرفت خرده نمی توان گرفت!

راستی، دل آدمی، این را که مینویسد یاد خون های به ناحق ریخته شده ی این روزها می افتد و بیشتر یاد مدیر مدرسه اش، که قانون را برای همه اجرا میکرد!


پینوشت:

این نامه و جوابیه زیرش را که بر روی سایت آقای دستغیب منتشر شده را دیده اید؟! آقای آیت اللهی امام جمعه لارستان هستند! مومن را به کیاست می شناسند! آن آیه و شان نزولش را یادتان هست؟: ای اهل ایمان اگر فاسقی خبری برایتان آورد، خبرش را بررسی و تحقیق کنید، مبادا از روی ناآگاهی گروهی را آسیب و گزند برسانید و بر کرده خود پشیمان شوید! (حجرات-6). به نظر شما کانالهای خبر رسانی به امثال جناب آیت اللهی چیست و چه جریانهایی است؟ شبکه عالمان دینی ما را چه کسانی خبر رسانی میکنند؟ بولتن های محرمانه را که تهیه میکند و که میخواند؟ تصمیم گیریها و سخنهاشان بر کدام اساس بنیاد گذاشته میشود؟ تایید و تکذیبهایشان بر چه مبناست؟ این سالیان دراز که ارتباطات چنین نبوده چه میگذشته است؟! چطور به همین راحتی ایشان فریب شیطانی میخورند؟! باز خوشا به تقوای دلشان که چنین جوابیه مینویسند و خود معترف به اشتباه خود میشوند!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:8 توسط نغمه ی سکوت |

یاد ایامی که در "دربند" صفایی داشتیم، در میان برفهایش رد پایی داشتیم!

اندر فوائد دربند رفتن های گاه و بیگاه همین بس که ما را آموخت که گاهی پیش می آید پیش رویت صخره ای، گردنه ای، تپه ای و حتی گاه قله کوچکی ظاهر شود و تو گمان بری چقدر بالایی و چه خوب قله را فتح کرده ای و خیالت راحت که مسیر تمام شده!

با این حال کافی است اگر سرکی بکشی و از این گردنه، کمی بالاتر بیایی تا دنیا و پهن دشت پس از آن را، آن طور که هست ببینی! و شاید بعد از آن به مسیر آمده ات فریفته نشوی! افق های بلندتر ببینی و چشم در مسیر طولانی و گاه حتی بی انتهایی بدوزی!

شاید اگر توانستیم گردنه ی جمود و جزم اندیشی را در مسائل فکری پایی فراتر نهیم به دشتهای اندیشه های ناب تری برسیم! آنگاه است که تازه اگر به قله رسیدیم ناگهان ببینیم در پس این قله چه مسیرهای تو در توی دیگری پنهان شده است! کاش تمرین کنیم تا بلندای فکر و جان آدمی را اینقدر کوتاه نکنیم و حقیر نشمریم! کاش خود را در "بند" داشته های امروزمان نکنیم تا از آموخته های فردا محروم نشویم!


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:12 توسط نغمه ی سکوت |

1- زیر آسمون شهر که نشون میداد یه قسمتی بود که توش دزدی اتفاق می افتاد، خشایار مستوفی (بابای فولاد) برای پیدا کردن دزد، همه ی ساختمون رو جمع کرد، بعد بر اساس دوستی و دشمنی با اونا، دو دسته اشون کرد، فلانی و فلانی و فلانی وایسن اینور، بقیه وایسن اونور، فولاد رو گذاشت یه سمتی، بعد یه کم نگاه کرد گفت نه فولاد تو بیا این ور! تقسیم بندیش که تموم شد، گفت خوب اونایی که اون ور وایسادن دزدن، اونایی که اینور وایسادن دزد نیستن!!!!

2- تو همون قسمت دزد رو پیدا کردن، خشایار که مثلا نگهبان بود گفت آره من همون اول فهمیدم این آقا که اومد تو خونه دزده، پرسیدن چطور؟ گفت چون همون اول که اومد تو به من گفت "سلام آقا" و این سلام آقا رو خشایار یه طوری کش میداد که بیننده ها لطف کنند بخندند! یه کم گذشت فهمیدن نه بابا این بنده خدا دزد نیست، خشایار پرید وسط گفت از همون اول که این آقا اومد تو خونه من فهمیدم دزد نیست، گفتن چطور؟ که گفت آخه همون اول که اومد تو به من گفت "سلام آقا" و این سلام آقا رو خشایار یه طوری کش میداد که بیننده ها لطف کنند بخندند! خشایار بلد بود که چطور باید از یه اتفاق در هر دو مورد دزد بودن یا نبودن یک نفر استفاده کنه!!!!

3- اما این سبک خندوندن که از یه چیز در دو جا دو تا برداشت کاملا متناقض کنی رو مهران مدیری بهتر استفاده کرد، شبهای برره که میداد شیرفرهاد و کیانوش کل کل داشتن، بعضی وقتها کیانوش در مورد چیزی نظر میداد و شیر فرهاد با چارتا بد و بیراه میزد تو ذوقش که این چی بود که گفتی؟! بعد خودش دقیقا حرف کیانوش رو تکرار میکرد! وقتی با اعتراض کیانوش مواجه میشد که خوب منم که همین رو گفتم! با لهجه ی شیرفرهادی میگفت: ای فرق فوکوله"! نوفهمی؟!

4- ای فرق فوکوله! به شدت هم فرق فوکوله!

5- خوشبختانه دولت؟ دهم هست که این کارها رو میکنه! وزیر زن میذاره، با آمریکا پای میز مذاکره میشینه! بر سر کلیات بخش اصلی غنی سازی در خارج ایران به توافق میرسه و .... اگر دولت هفتم و هشتم همچین میکردن بدجور فرق میکولید! عده ی بسیاری کفن می پوشیدند! عده ای فریاد اسلام سر میدادند! عده ای هرچه از دهانشان در می آمد در رسمی ترین رسانه ها میزدند! عده ای آن را نشانه ی ترسو بودن و سرسپردگی میدانستند! عده ای از خائن بودن آنها حرف میزدند! عده ای حمله میکردند و کتک میزدند! عده ای آنها را بی غیرتی و وطن فروشی مینامیدند! عده ای فیلم سه ساعته (طول زمانی عمده ی فیلمهای هندی) می ساختند که بگویند هیچ کس هیچ غلطی نکرده بود و همه ول میچرخیدن به جز ما! و عده ای خود را شجاع و دیگران شاه سلطان حسین میخواندند!



بعدنوشت: به کسی چه ربطی داره که حمید سوریان مدالش رو به کی تقدیم کنه یا نکنه؟! آدمی وقتی در انتخاب بهشت و جهنم مخیر هست چطور در انتخاب منش و روش فکری و تقدیم مدالش به کسی مخیر نباشه!

قالبنوشت: مدتی هم این شکلی باشیم!

کماکان قالبنوشت: از اونجا که دوستان بسیاری از قالب قبلی استقبال کردن!!!! ترجیح دادم هیچ توجهی به ابراز محبت های بی شمار این دوستان مبنی بر اینکه عجب قالب قشنگی!!!! خیلی بهتره!!!! و امثال این نکنم و قالب عوض کنم! امیدوارم این قالبها با قلب در ارتباط نباشن!

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:0 توسط نغمه ی سکوت |

(این پست را یک بار "بی" نوشته های داخل پرانتزش که بولد شده بخوانید یک بار "با" نوشته های داخل پرانتز! "بی" اش میشود اصل این پست و "با" اش تقریبا میشود مدل مخابره  همین پست توسط کیهان و رفقاش!، این پست در حقیقت تنها نقل جمله ای است که من دوستش دارم از یک انسان هندی)


نشر مرکز (همان نشر معلوم الحال که عنوان نشر برانداز مرکز بیشتر برازنده ی آن است) کتابی دارد با نام "در آیینه ی شرق" (البته این نام تماما رنگ و بوی براندازانه دارد و عمدا به گونه ای نامحسوس و با روشی که خواننده در ظاهر متوجه آن نمیشود اینطور طرح شده است) که مصاحبه ای است از رامین جهانبگلو (جاسوس معروف که چند سال پیش به جرم براندازی و جاسوسی دستگیر و راهی زندان اوین شده بود و بلافاصله بعد از آزادی و به صورت خودجوش  بعد از آزادی از اوین اولین جایی که رفت خبرگزاری ایسنا بود و آنج صریحا گفت که من جاسوس بودم) با اشیش ناندی (از براندازان و مرتدین هندی که عملا عامل نفوذی انگلیس در هندوستان بوده و البته  اطلاعات ما نشان داده که اسم ایشان در اصل حشیش ناندی بوده و برای اینکه از این کلمه القای بد و منفی در ذهن متبادر نشود آن را به اشیش تغییر داده اند). در این کتاب اشیش ناندی که به "روشنفکر مبارز خیابانی" معروف است (که نیازی به اغواگر بودن این عنوان از نظر اجتماعی نیست) جمله ای دو خطی دارد که دوستش دارم و فکرم را مشغول میکند. (احتمالا مشغول طراحی برای برنامه های براندازانه!) اشیش (جیره خوار مذکور، با لحنی که نفاق در آن موج میزند) در پاسخ سوالی میگوید که: 


"فکر نمیکنم وظیفه روشنفکر این باشد که از مقاصدی جانبداری کند که از حمایت اکثریت برخوردار بوده است. آن مقاصد تا اندازه ای میتواند بر پای خود بایستد. مقصودم این است که اگر روشنفکر هدفی را خوب می یابد میتواند از آن حمایت کند لیکن این حمایت نه ضروری است و نه تعیین کننده چون قبلا در کنف حمایت اکثریت بوده است. وظیفه ی روشنفکر این است که مقاصدی را بیابد و از آن حمایت کند که هنوز حمایت اکثریت را به دست نیاورده اما سزاوار حمایت اکثریت است."


.... هنوز حمایت اکثریت را به دست نیاورده اما سزاوار حمایت اکثریت است. هنوز حمایت اکثریت را .... سزاوار حمایت اکثریت....

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:21 توسط نغمه ی سکوت |

(استاد بنده) برایم تعریف کرد که سر جلسه ی دفاع پروپوزال از فلانی (دانشجوی ارائه دهنده) پرسیدم که شما میخواهید بر روی موضوعی کار بکنید که نیاز به بانک داده مشخص دارد، این بانک داده را تهیه کرده اید؟ یا دورنمایی از تهیه آن دارید؟ دانشجوی محترم پاسخ داده که آقای دکتر فلان کس الان سال سوم است و هنوز بانک داده اش معلوم نیست!!! آقای دکتر هم محترمانه فرموده که فلانی به شما چه مربوطه؟!

با خود گفتم بیچاره دانشجوی مذکور، استاد محترم گویی حواسش نیست که فرموده اند "الناس علي دين ملوكهم" وقتی ملوک جامعه ای در مصاحبه هاشان به راحتی هرچه تمام تر دروغ بگویند و در پاسخ اینکه چرا با مردم بد رفتاری کرده اید و کشتار و فلان داشته اید بگویند مگر در آمریکا از این چیزها نداریم؟ و به جای پاسخ به سوال دنبال اثبات این بروند که سالانه فلان قدر آدم در زندان های آمریکا کشته میشوند! دیگر چه انتظاری از دانشجوی بی نوا داری که اینگونه جواب ندهد؟!

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:48 توسط نغمه ی سکوت |

این روزها آنقدر حرف برای گفتن هست که وقت کم می آید و تو می مانی که اگر بگویی از حوصله خواندن خارج است و اگر نگویی چه کنی؟

با خودم فکر میکنم در مورد جریانات و صحبتهای اخیر نوشتن و گفتن از یک نظر خاتمه یافته است! اینکه جریانات و اتفاقات روزمره کشور ما آنقدر صریح و روشن هستند که هیچ تفسیری نخواهند! برخلاف نظر عده ای که تلاششان این است که زور بزنند آمیختگی حق و باطل به اثبات برسانند و اینکه چقدر تصمیم گیری بر انتخاب فلان راه و فلان روش و گفتمان پیچیده و سخت است من اما فکر میکنم قصه بسی روشن تر و ساده تر از اینهاست!

دیگر نوشتن از اینکه در روز قدس چه گذشت و چه منتشر شد!؟ از اینکه حرفهای مطرح شده با مصاحبه گر خارجی چقدر سخیف بود؟! اینکه حرفهایی که در عید فطر زده شد چقدر دور بود از واقعیت و بدیهیات حقوق و جزای اسلامی؟!! اینکه اگر قرار است در رمضان همه ی جان و دلت روزه دار باشد، چرا رسانه ات دروغهای علنی و رسمی و دیکته شده به خورد مردمش میدهد؟! و این دروغ ها به که و کجا برمیگردد و نشان از چه دارد؟ اینکه چه نامه هایی این روزها رد و بدل میشود و چه جوابهایی داده میشود!؟ (یکی در جواب نامه ی نوری زاد او را به حرام لقمه گی متهم میکند و دیگری در جواب سروش گویی به پوپر جواب میدهد و کلمات قلنبه سلمبه به کار میبرد که مثلا نامه اش خیلی عمیق است و پیچیده و عجب جوابی داده است!!!!) و بسیاری مسائل ریز و درشت دیگر! هیچکدام دیگر جای بحث ندارد! مثلا اینکه بعد از دو ماه از داد!گاهها و نمایش مضحک آنها آقایی در عید فطر ابراز ناخرسندی کند از اینکه نباید اسم کس دیگری برده میشد! این آیا جز پنهان کردن دم خروس شما را یاد چیز دیگری می اندازد؟ بگذریم!

عبدالکریم سروش! نامه ای نوشت که احیاگر نثر سعدی بود! این نثر چیزی بود که بیش از محتوای نامه بسیاری را آزرد، که گویی ناراحت بودند چرا آنها بلد نیستند اینگونه بنویسند! دلیلش هم اینکه هرکس که جواب (جواب که چه عرض کنم، فحش) داد نتوانست آن را نادیده بگیرد و به هر طریقی که شده خواست بر این ساختار نوشتاری بتازد و به جای بالا کشیدن خود رقیب را به زیر بکشد! اشاراتی که در پاسخ (فحش) های حضرات به متن الکن!!! بود برایم جالب بود!

لب لباب حرفهای آن نامه یک کلمه پنج حرفی بود! همان که این روزها نبودش بیش از همه احساس میشود! همان که آنچنان نحیف و رنجورش کرده اند که عده ی بسیاری با شنیدنش عقشان میگیرد! و نمیدانند که همه ی دردهای امروز ما در این جامعه از نبود آن است! آزادی!

سروش در آن نامه به مقاله اش در کتاب اخلاق خدایان اشاره میکند! مقاله ای با عنوان، "آزادی چون روش" و اگر کمی سخنرانیها و گفتارهای شفاهی او را دنبال کرده باشید حتما شنیده اید که ایشان جایی میگویند: یکی از دوستان که این مقاله را خوانده بود به من میگفت باید بالای این مقاله مینوشتی: بزرگان بخوانند! و سروش تایید میکند که خوب البته که من این را برای بزرگان نوشته ام! و در این نامه اش یکی از آن بزرگان را معرفی کرد! سروش جایی میگوید آقایان آزادی را به عنوان حقی از حقوق بشری قبول ندارند! مثال میزند که با آقای مکارم شیرازی بحثهای بسیاری کرده ام بر این مساله و نهایتا تنها در بهترین حالت پذیرفته اند که از آزادی تنها در حد یک ابزار میتوان حرف زد و نه حق!

آنچنان که در آن نامه میگوید، همه ی حرفش این است که مطبوعات و رسانه را آزاد کنید و رشد و شکوفایی مردم و کشور را ببینید! بگذارید دردهای جامعه را مردم به شما بگویند! رسانه هاشان طرح کنند و شما بشنوید! منتظر بولتن های محرمانه نمانید و گوشش به حرف عسسان و جاسوسان نسپرید! این است تنها راهی که بقای کشور و حکومت را تضمین میکند! حکومتی که محبوب مردمش است و نه مغضوب آنها! مردمی که به دل پابند حکومتشان هستند و نه به زور! نه به تهدید و ارعاب و ترس از هزاران محدودیت و ممنوعیت! مفاسد اقتصادی و بسیاری از مفسده های این کشور با آزادی است که حل شدنی خواهند شد!

حیف که ترجیح دادند با تبلیغ بی بند و باری به نام آزادی آن را به بیراهه ببرند و مواد مورد نیاز برای کوبیدن آن را تامین کنند! اینکه تا بگویی آزادی آن را به اباحه گری و بی بند و باری تفسیر کنند و نتیجه ای که دوست دارند را از آن بگیرند و آن نفی آزادی است!

"به هر حال آزادی اجتماعی از نظر اسلام فوق العاده مقدس و محترم است،.... نظام اجتماعی و سیاسی اسلام بر اساس احترام به آزادی های اجتماعی است. حکومت خلفای راشدین یک حکومت دموکرات بوده و از هرگونه استبداد و سلب آزدی و امنیت احتراز داشته است. به طور کلی دموکراسی برای تامین آزادی است" از یادداشتهای شهید مطهری، ج1. حرف الف. ص97. انتشارات صدرا.!


دیشب که بخشی از جلسه اساتید بزرگ این کشور (حجاریان و ....) را دیدم با خودم حسرت یک برنامه ی اینچنینی از همین آدمها منتها پیش از زندان خوردم! اینکه به جای چهره های تکراری که حرفهایشان برای مردم تکراری تر است کسانی را به رسانه بیاوریم که مردم برای شنیدن حرفهایشان حداقل ارزش قائل باشند! تره خورد کنند! کسانی که مردم را به پای رسانه بکشانند! بتوانند با مردم ارتباط گفتاری برقرار کنند! ولی حیف که کشور ما با داشتن حجاریان ها و مهاجرانی ها و کدیور ها، قابل ها، شبستری ها، و در ورای همه ی آنها سروش ها به جای استفاده از آنها، به بند میکشدشان و فراری شان میدهد! تصور این را بکنید که این متفکران و سخنوران برنامه  های هفتگی در رسانه داشته باشند! یقین بدانید از سریال های کره ای محبوب رسانه پر بیننده تر خواهند بود! و به جای فرهنگ دیگری میتواند مولانا به مردم هدیه کنند! قران به آنها اعطا کنند و نهج البلاغه به گوششان نیوش کنند! از دوستانم میخواهم یک بار وقتی بگذارند و هفت هشت جلد کتاب مهاجرانی را برای نمونه هم که شده مرور کنند! زمان زیادی نمیگیرد به خدا! یک دور بخوانند اگر نخوانده اند! آنگاه حسرت بخورند بر روزگاری که این شخصیت باید مجبور شود برای حرف زدنهای حداقلی با مردمش گاه گاهی در بی بی سی ظاهر شود! وای بر ما که با اندیشمندانمان چه کرده ایم!

زمانی که مقامات و تریبون های رسمی کشور ما خود توان اقناع مردمش را ندارد و دست از پا درازتر و وامانده مجبور است دست به سوی مخالفانش (حجاریان ها و امثالهم) دراز کند که بیایید در تلویزیون بگویید ما کشور خوبی داریم! ما رهبری داریم و توجیه خودشان را از مخالفانشان گدایی کنند باید نشست و گریست! کاش این گدایی را به مهر میکردند که به قهر میکنند! کاش مخالفانشان را دشمن نمی دیدند و دست به دست آنها میدادند و پای میز سخن به مناظره مینشستند! حیف که از پس زندان است که باید آنها را بکشانند در رسانه و گرنه در حالت معمولی ملعون و مغضوب و منفور هستند! کاش در زمانه ی آزادی ِ آنها جسارت این را داشتند که برنامه های زنده برگزار کنند و مهمان آن برنامه مهاجرانی و کدیور و حجاریان بودند! سروش پیشکششان!

کاش موافقان و مخالفان هر نظر و مرامی بدانند که آدمی در مسیر زندگی انتخاب گری میکند و بر اساس کلیات نظریه ها کسانی را به بزرگی اندیشه برمیگزیند! این جو دشمن تراشی ها و نیت خوانی ها و انگیزه نگری ها تا کی میخواهد ادامه داشته باشد؟ و بحث علمی و متین و دقیق کی میخواهد جانشین آن شود؟ به نظر شما اگر در رسانه ی ما و به تعبیری در جامعه ما بحثهای فکری گوناگون به طور رسمی و به دور از جریان سازیها جریان ندارد به دلیل واهمه ی کیست؟ آنها که هیچ تریبونی ندارند؟ یا آنها که همه ی تریبون های رسمی را در اختیار دارند؟ و اجازه حمله به هر تریبون مخالف هم الساعة به صورت پیشاپیش و پیش فرض برایشان صادر شده؟ نداشتن مناظره های روشنگرانه در انظار مردم واهمه ی کیست؟ آنها که صداسیما را در قبضه ی قدرت خود دارند یا آنها که از کنار جام جم عبورشان هم نمیدهند؟ چه ساده سقراط ها، ابن سیناها، ملاصدراها و بسیاری بزرگان دیگر از طرف حکومت حاکم هماره تکفیر میشدند! حقیقت چیزی نیست که با فریاد و تکفیر گم شود! زمان که گذشت و کفهای روی آب خوابید تنها حقیقت است که باقی می ماند! بمانیم تا زمان بگذرد!

یکی دو روز بود که میخواستم برای دوستی بزرگوار چیزی بنویسم! هم او که دلش گرفته بود! و از آن روز عصر، بعد از آن صحبت به ظاهر خیرخواهانه و گویی در باطن تهدید آمیز  کسی از حفاظت محل کارش رنجور شده بود! دلم برای همه ی احساسات ناب درونی اش گرفته بود که، کلاغ رو قله اس ته چاه عقابه!

امروز روی خبرآنلاین خبری دیدم که تیترش این بود: تیغ تیز به روی 90، و همین بهانه ی این نوشته ی طولانی شد که هرچند مستقیم به آن دوستم ارتباطی ندارد اما برای اوست، ذهن و دلم رفت به اینکه مشکل فردوسی پور این است که به جاهایی سرک میکشد که نباید! حرفهایی میزند که نشاید! و برنامه اش را آزاد اداره میکند و همین آزادی است که آتش در جان بسیاری میزند و هرکسی میداند در هر سطح و مقامی که باشد باید مسوول حرفها و کارهایش باشد! همین مسوولیت پذیری اجباری که فردوسی پور در این سالها به آقایان فوتبالی به زور خورانده است بلای جان او و بلای جان همه شده است! این مسوولیت پذیری چیز عجیب و غریبی نیست! جزو ابتدایی ترین کارهای یک مدیر و بازیکن و داور است اما از بس مغفول و متروک مانده است که آدمی فکر میکند عادل چه کار کرده است؟! گویی کشف بزرگی کرده است!

فوتبال ما ماکتی از جامعه ی ماست! جامعه ی واقعی ما! اینکه پشت پرده هایش از اندازه بیرون است! دروغهایش! تایید و تکذیبهایش! فرار از مسوولیتش و بیش از همه محصور کردن آزادی اش! چیزی که نود را محبوب میکند این نوع پرداخت عادل به ماجراهاست! چیزی که اگر در گونه ی سیاسی، فرهنگی و فکری هم در جامعه ی ما ایجاد شود خواهیم دید که چگونه به سمت جامعه ای زنده و پویا خواهیم رفت! می دیدیم که چطور محبوبیت برای این نظام و عاملانش پیدا میشد! متاسفانه نبود آزادی ای که گفتن را سهولت ببخشد آدمی را یاد ضرب المثل های روزمره می اندازد که از حساب پاک و باک محاسبه میگوید!

نمونه ی آنچه سروش از بحث "آزادی چون روش" طرح میکند در ساده ترین شکلش در برنامه ی عادل دیده میشود! خدا میداند اگر این برنامه نبود تا به حال فوتبال کشور ما سر از کجاها در آورده بود! چه معجونی شده بود و چه معضلی! همین حداقل داشته هایش هم از همین برنامه است! وگرنه کجا کسی پاسخگوی مبلغ فلان قرارداد و دلیل جذب و دفع فلان بازیکن و چرایی شکست تیم ملی و نامناسب بودن چمن فلان ورزشگاه و خطاهای داوری و فحاشی های بازیکننان و هزاران مطلب ریز و درشت دیگر میشد؟ همین آزادی نیم بند عادل ارمغان های بسیاری برای فوتبال ما داشته! کاش متفکران ما این نیم بند آزادی را داشتند!

این نوشته را با هزارن حرف دیگر رها میکنم، باشد برای روز مبادا!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:54 توسط نغمه ی سکوت |

بدرود اي ماهي كه آرزوها در تو نزديك بود. (دعاي وداع ِ زينت پرستندگان)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:7 توسط نغمه ی سکوت |

میخواهند به هر وسیله، اسلامی که معتقد نیست هدف وسیله را توجیه میکند حفظ کنند!



توضیح واضحات: این پست در خوش بینانه ترین حالت ممکن نوشته شده است!!!!



پینوشت: سیر تکاملی داد!گاه و داد! گاه داران:

سیر تکاملی انسان را زیست شناسان و برخی فیلسوفان از جانوری نام آشنا به نام میمون و در برخی موارد گوریل میدانند و چه بحثهای دامنه داری که بر روی آن نمیکنند! کاری با آن ندارم! اما یک چیز را در سیر تکوین دادگاههای کشورم به خوبی حس میکنم! اگر به داد!گاههای اخیر توجه کرده باشید یک چیز به خوبی روشن میشود، اینکه دوستان بزرگوار ما در حین برگزاری این داد! گاه ها کلی چیز جدید در روند بررسی جرائم و اتهامات یک فرد از مردم و وبلاگها و سایتهای مختلف یاد گرفته اند! که قبلا نمیدانستند! اینکه دادگاه به این سطح باید اعلام عمومی شود! اینکه دادگاه برای بررسی اتهامات متهمان نیاز دارد به آنها اجازه داشتن وکیل بدهد! اینکه درست نیست اسامی افرادی که جرمی علیه آنها اقامه نشده در دادگاههای اینگونه اسم برد! اینکه چهره متهمان پخش نشود! اینکه هیئت منصفه داشته باشد! اینکه مطبوعات آزاد در داد!گاه علنی حضور داشته باشند! و ....

جالب است عکس العمل های دستپاچه ی داد!گاه داران (ببخشید نتوانستم بگویم عوامل عدالت، چرا که اینها مثل بقالی که مغازه دارد و بستنی میفروشد، دادگاه دارند و مردم  را محاکمه میکنند) که چهره شطرنجی میکنند! از پشت سر متهمان را نشان میدهند! اسامی را مخفف میکنند! بدو بدو و برای خالی نبودن عریضه وکیل میگیرند و بنده خدا وکلا می آیند میگویند ما وقت نداشتیم بررسی کنیم، جان مادرتان یک هفته وقت بدهید پرونده را یک! بار بخوانیم! اینکه وکیل تسخیری را برای کسی میگیرند که وکیل تعیینی نداشته باشد نه اینکه وکیل تسخیری را به زور  به متهم تزریق کنند و به لطف تکنولوژی زیرنویس کردن تلویزیون آن را به وکیل تعیینی تبدیل کنند، اینکه بعد از اینکه سرشناس ترین متهمان را به تمسخر کشیدند و به اصطلاح از آنها اعتراف گرفتند و از هر که خواستند نام بردند و تبلیغاتشان را انجام دادند در جلسات بعد قاضی که گویی قبل از آن یه همچین چیزی را نمیدانست رو میکند به متهمی که همچین چهره سرشناسی هم نیست میگوید از کسی نام نبرید و تازه اخطار هم میدهد که از کسی نام نبرند!  خیلی میشه حرف زد که خودتون همه چیز رو میدونید دیگه چی بگم من!

الحمدلله این داد!گاهها برکات بی نظیری برای روند داد!گاهی در کشور ما داشت! و الفبای بررسی پرونده را به قاضیان محترم آموزش داد! شاکریم و بسی سپاسگزار!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 14:27 توسط نغمه ی سکوت |

دو رکعت نماز آیات، بدهی ما به شما، هر بار که سزیم در حالت برانگیخته با همه ی ملاحظات اتساع زمانی، یک نوسان کند!


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:52 توسط نغمه ی سکوت |

خواستی که بیایی کعبه شکاف برداشت! خواستی بروی فرق سرت! و این دومی شد امتداد آن اولی! ای فائز شده میان این دو، فاصله مان با تو به فاصله هر شب است با شب قدر!

خوش به حال قدر که شبها را با همه ی سیاهی هایش طی کرد برای رسیدن به تو! به تو که رسید جان داد!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:35 توسط نغمه ی سکوت |

همشهری جوان به گمانم جایی نباشد که از عباس کیارستمی نام ببرد و قصه کشف عینک ایشان را به رخ نکشد و آن جمله ی معروف که "عباس هو آیز!!!" (oh!!! Abbas have eyes) را با تعجب استفاده نکند که بله بالاخره چشمهای این آقا هم دیده شد!!! 

بهانه ی این پست شاهکاری (به گمان من که دیروز دیدمش) از این عباس آقاست که حتما باید دید! بارها و بارها!

بلاگ ملکوت که فیلم رو گذاشته! امیدوارم اینترنتتون اذیت نکنه!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:14 توسط نغمه ی سکوت |

1- شریعتی در تفسیر سوره ی روم میگفت که آن زمان که پیامبر سخنی تازه به ارمغان آورده بود، عده ای بوده اند که بر او می خندیدند که این را باش! چارتا آدم عرب بادیه نشین دور خود جمع کرده و حرفهای بزرگتر از دهان خویش میزند! به قول خودمان دلش خوش است! بودن دو امپراطوری ایران و روم در آن روز و این ادعای پیامبر واقعا که باور ناپذیر مینمود! و امروز میبینیم آن چه را که شد! که نه امروز! همان روز دیدند آن چه را که شد!

2- آوینی میگفت اتحاد جماهیر شوروی بزرگترین مانورها و رژه های پر سر و صدای تاریخ خویش را درست همان زمانی انجام داد که از هر روز ضعیفتر و پوسیده تر بود و در پوشش لباسی از هیبت و قدرت این درد بی درمان فروپاشی را پنهان میکرد! آوینی میگفت این نوع قدرتها و نمایش آنها جلوه دیگرگون شده ی ترس است! و آنکس که بیشتر میترسد، بیشتر چنین میکند!



پینوشت: قدرتی که  با همه ی خوراک وحشتناک و سرسام آور تبلیغاتی رسانه های افسار گسیخته اش تنها کارش شده تعطیل کردن روزنامه و سایت، اخبار دروغ و وارونه! کنسل کردن نشست فلان گروه و مراسم ختم فلان کس، تعطیلی مراسم احیا، گرفتن و بردن و به بند کشیدن و تهدید و تهدید! تایید های معنا دار پشت پرده مجلسش  که دیگر حتی ابایی از هویدا شدنش در بین ملت ندارند هیچ جای شکی بر جای نمیگذارد که جلوه ی وارونه ی ترس را به نمایش میگذارد! ترسی که نه برای دین خداست و نه هیچ ارزش والای انسانی دیگر، ترسی که بیم خود دارد و بر سبیل خواسته های نفسانی خویش پیش میرود!

نیایش نوشت: نمیدانم امروز این لینک را کجا دیدم! خاطرات وحشتناکی از من را زنده کرد! چقدر جای شریعتی خالی است در روزگار ما!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:4 توسط نغمه ی سکوت |

کاش جناب آقای رو.ح الا.می.نی فراموش نمی کردند که فرزند ایشان را یک جریان شهید کرده است و نه یک فرد!

کاش ایشان بر روی این بیشتر تامل میکردند که نحوه ی پیگیری و مبارزه با یک جریان با پیگیری یک شخص متفاوت است! که متاسفانه امروزه از مشی ایشان این تصور هست که در صورت یافتن مقصران باز هم مثل همیشه در پشت پرده ها همه چیز مخفی بماند! و آنگاه است که از ایشان باید پرسید: چه شد؟ همین؟ خون پامال شده ی فرزند زنده شد؟

کاش ایشان که بر خلاف خانواده های بسیاری دیگری از کشته شدگان، توان پیگیری دقیق از شهادت فرزندشان را دارند فراموش نکنند که جریانی که فرزند ایشان را به شهادت رسانده در حال شهید کردن همه ی جریانهای مخالف خود است! و دیر یا زود است که مستقیم و یا غیر مستقیم دامان خود ایشان را هم بگیرد!

کاش جناب ایشان یک بار دیگر و دقیق تر این مقاله ای که در سایت همفکران خود ایشان به حق منتشر شده و زبان حال بسیاری از شریف ترین انسانهای این کشور است را عمیقتر و دقیقتر میخواندند تا به بهانه و مصلحت اندیشی دفاع از اسلام، ناخواسته به ریشه ی آن نزنند!

کاشکی هستی زبانی داشتی // تا ز هستان پرده ها بر داشتی!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:6 توسط نغمه ی سکوت |

اذهب الی فرعون انه طغی.

میگویند فرعون توبه کرد، زمانی که غرقاب نیل بود! حتما خدا خنده اش گرفته از توبه ی فرعون! حتما خنده اش گرفته!


+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:23 توسط نغمه ی سکوت |

گمان میکردم آخرین تقسیم بندی ها در رده ی نیروهای نظامی، قصه ی نیروی جدیدی با عنوان قرار گاه پدافند هوایی (پدافند غیر عامل) در کنار نیروی هوایی، زمینی و دریایی ارتش باشد!

با این حال اعتراف میکنم که اشتباه کردم! آخرین دسته بندی بنا بر اطلاعات جدید و کاملا به روز و شاید هم سری شاخه ی "عو.ا.مل خ.ودسر" می باشد!

آنچه در مورد این شاخه میتوان فهمید این است که حالتی کاملا دینامیک دارد و به صورت نوسانی میرود و می آید! تحلیل های بنده حاکی از آن است که این شاخه ارتباطی نزدیک با حافظ! شاعر معروف ایرانی که علاقه ی وافری به رفتارهای غیر اسلامی از قبیل مستی و  میخوارگی از خود نشان میدهد دارد! دلیل این مدعا آن است که این شاخه بر اساس آموزه های این شاعر و بر مبنای بیت یکی مانده به آخر این غزل ایشان، به سان لطف شیخ و زاهد عمل میکند که گاه هست و گاه نیست! اغلب در زمانه ی ح.م.ل.ه به ک.و.ی دانشگاه، سخنرانی های برخی افراد مشکوک!!!!، تجمعات، و امثالهم رویت میشوند و بعد غیب میشوند. این اواخر منطقه ای در جنوب غربی ت.ه.ران (ک.هر.یزک) هم جز مکان هایی بوده که مشاهده شده اند! و در دل باز.داش.ت.گاههای استان.دارد نفوذ کرده و آنها را تبدیل به غ.یر است.اندارد نموده اند!

پیوست: حافظ این شاعر منحرف که بدون کوچکترین فشاری سالها پیش خود به اهل می و مطرب بودن اعتراف کرده در بیت آخر در این غزل نشان میدهد که چه تعلق خاطری به دوران پادشاهی و سلطنتی دارد تا جایی که از مال و منزل خود برای پادشاه هم کم نگذاشته است! مروری بر آنچه آنها را به اصطلاح غزلیات این شاعر میخوانند و متاسفانه با نفوذ استکبار در هر خانه ای یکی از نسخه های کتابش پیدا میشود نشان از قطعیاتی در مورد انحرافات اخلاقی ایشان دارد که از حوصله ای بحث خارج است!

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:32 توسط نغمه ی سکوت |

قطار آرام خوابیده است! لبه تیز کنار پنجره راهرو را بالش کوچک زیر دستم مهار میکند! زل زده ام به آسمان! خنده ام گرفته! عسل و صبا همین ساعتی پیش بود که گمان کرده بودند من "جن" هستم! خودشان هم جدی گرفته بودند و کلی ترسیده بودند! در راهرو در مورد "جن" حرف میزده اند که در آسانسور باز میشود و من وارد راهرو میشوم! بر میگردند نگاه میکنند و میترسند! بچه گی است و ماجرای هزارتوی پیچیده ی ذهن! ریزه تصوراتی که در ذهن حک میشود!

دوستان شاعرم به ویژه (ایشون و ایشون) ببخشند که راهروی تاریک قطار و آسمانی ستاره باران، میشود اسباب فضولی من در کارشان! ایرادهایش را نگیرید! فایده ندارد! به قول دوستمان: من همین آوازم که میشنوی! ایراد وزن و قافیه برای کسی خوب است که شاعری میکند! نه من که فضولی میکنم!

 

گاهی دلم چقدر برای تو تنگ میشود گاهی

گاهی زمانه، عجیب پر ز نیرنگ میشود گاهی

گاهی بهار ِ نو، به رنگ خزان میشود گاهی

گاهی ستاره، چه بیرنگ میشود گاهی

گاهی چه پای زمین، لنگ میشود گاهی

گاهی چه پیوسته، چه آرام، از چشم و دل اشکم روان میشود گاهی

گاهی دوباره امید، بر کنار دلم، هم نور ِ آن ستاره ی پر رنگ میشود گاهی

گاهی سپیده ی نگهت ای ترانه ی من، چونان زمانِ صبح ظهورت بلند میشود گاهی

گاهی چه نغمه ی سکوت دلت، هم نازِ آن کرشمه ی پر آب و رنگ میشود گاهی

گاهی نگاه حیرت من در ستاره ز مهر، اسباب رحمت اشک آفرین شود گاهی

گاهی چه خوب میشنوم، بر در دلم، نجوای نفسهای تو پر رنگ میشود گاهی

گاهی تمامی پهنای این کویر بلا، گویی به سانِ نوای شباهنگ میشود گاهی

نگاهش میکردم.... قطاری بینمان با صدای بلند عبور کرد و قصه را تمام کرد:

گاهی عبور قطاری ز پیش رو اسباب نغمه های بد آهنگ میشود گاهی


اندکی سایه برای شاعری که میخواست ره توشه بردارد و قدم در راه بی برگشت بگذارد!


بعدنوشت: نطفه ی امشاج را سمیع ِ بصیر تو کردی! یادت باشد! همین!


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:44 توسط نغمه ی سکوت |

الم نجعل له عینین؟ و لسانا و شفتین؟ و هدیناه النجدین؟ سوره بلد با صدای عبدالباسط آدمی را غرق در خود میکند! صدای آسمانی او با آیه های آسمانی که پیوند میخورد کمتر از این هم نمیتوان انتظار داشت! و خداوند چه ساده و دوست داشتنی ما را تکان میدهد! روشن تر  از این برای اعجاز این کتاب چه میخواهیم؟ اینکه خدایش به مالیخولیا نمی کشاندت! تلنگرت میزند که پس این همه آیه و نشانه و وسایل شناخت به تو دادم که چه کنی؟ تفسیری که استاد جوادی آملی بر "عقبه" میکند از این سوره شنیدنی است!

تلاوت سوره ی بلد استاد را بار دیگر گوش میدهم! و با آن دو نوشته ی زیر را مرور میکنم:

اولی: آخرین نوشته، دو روز قبل از انتخابات و در هنگام آزادی!

دیگری: اولین نوشته، بعد از انتخابات و حدود هفتاد روز حبس در زندان اس.تاندارد یا غیر اس.تاندارد!

فهم و قضاوت این دو نوشته، با من و شماست به حکم همان آیه های دوست داشتنی که به ما چشم و گوش داده که ببینیم و بشنویم!

این روزها بیشتر به آن جمله معروف و طنز آمیز فکر میکنم! در کشور ما آزادی بیان قطعا هست و آزادی بعد از بیان قطعا نیست!

دنیای کوچک زودگذر ما از این نمونه ها بسیار دیده که به گمانم بسیاری از آنها در همین ایران اسلامی! ما رخ داده باشد! صبر کنیم تا دو روز دیگری از این روزگار نیز بگذرد!

س.عید ح.جاریان بزرگ است! بس بزرگ! اشتباه نکنیم ها! او نه قدیس است و نه هیچ چیز دیگر! او متفکری است که با تفکراتش زندگی میکند! خطا میکند و تصحیح میکند! سیال است! حرکت دارد! با این همه بزرگ است! بیش از آنکه در جامعه ای به سان جامعه ی ما قدر چنین متفکرانی دانسته شود!


بعد نوشت: محسن رهامی در این نوشته میپرسد کدام اغتشاش؟ راست هم میگوید به گمان من! تعداد افرادی که در دادگاههای این روزها محاکمه میشوند از مجموع افرادی که در راهپیمایی های س.کوت شر به پا میکردند بیشتر است!!!!!! مقایسه کنید جمعیتی میلیونی به استناد فیلمها و عکسها را با جمعیت چند صد نفره ی جنگ طلب!!! بعد آن را فراموش کنی و گیر بدهی به شلوغ بازی های چند نقطه ای و پنجاه و صد نفری! اینقدر این لفظ اغتشاش را به کار بردند که همه ی کسانی که از نزدیک هم همه چیز را دیدند دارند اصل قصه را فراموش میکنند و وارد بازی آقایان میشوند! این سران اغتشاش که میگویند اگر میخواستند که همان روز بیست و پنج خرداد با جمعیت حدود سه میلیونی هیچ کس جلودارشان نبود! هرجا را که میخواستند میگرفتند و جلو میرفتند!!! نه اینکه هرکسی هرکس را که میدید حرف میزند دعوت به سکوت کند!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:19 توسط نغمه ی سکوت |

رمضان برایم ماه شکستن هاست!

لابه لای دعاهایش این روزها اللهم فُکَ کُل اَسیر معنایی دیگر دارد برایم! مابه ازای خارجی و ملموس دارد برایم! به گمانم بعد از جنگ هیچوقت اینقدر این دعا معنای عمومی اش حس نشده بود! نه اینکه نمی فهمیدیمش، نه! اما حس میکنم چند سالی میشد که در اولویت هایمان نبود! محدود میشد به خانواده هایی که اسیرانشان در بند بودند و خوب البته  این روزها کمتر اسیری در بند مانده! یا آزاد شده اند یا شهید! کمتر در بند هستند و اسیر! و کسانی دیگر که گفتنش کار من نیست!

لطافت این دعا و لایه های پنهان آن از دلم میگذرد! به یاد آن تکه از آن خطبه سحرآمیز علی (ع)* می افتم: ارادتهم الدنیا فلم یریدوها، و اسرتهم ففدوا انفسهم منها! پرهیزکاران جانهای خود را به ازای آزادی نفوسشان از بند دنیا میدهند و به خواسته ی آن تن در نمی دهند! 


*مینویسم علی (ع) و با خود میگویم یادش به خیر!!!!! کسی بود که نامش علی بود و منشی داشت که مدعی پیروی آن بودیم و خود را شیعه نام نهاده بودیم به افتخار او! 


پی نوشت برای دوستان: امیدوارم دعای من برای شما به عمق محبت شما بر من بوده باشه! 

علامه ی جعفری در بارگاه امام هشتم در دار الزهد کنار دست اتاق مقبره شیخ بهایی خانه ی ابدی دارد! بر دیوارش تکیه زدم و رفتن مسیرش را برای همه مان خواستم!

راستی بگذار بگویم که وقتی از صحن آزادی (همان که ایوان طلا دارد) به ضریح مشرف میشوی راهروی پشت دار الذکر را که رد میکنی، دست راستت روی دیوار قاب عکسی هست که نشان محل دفن شهید هاشمی نژاد است! نگاهش که میکنی نمی توانی این روزهای اخیر را دیده باشی و یاد خواهر زاده اش (ابطحی) که کم شباهت به او نیز نیست و  این نوشته ی حسین پاکدل نیفتی!



بعد نوشت: داشتم مقاله ای که جناب قاس.م رو.انبخش در پاسخ به نوشته م.حمد مط.هری داده اند را میخواندم! در بند پنجم پاسخ ایشان که بر خلاف مقاله استدلالی و اصولی محمد م.طهری پر است از اتهام های بی سند و طبق انتظار پر از هیاهو و شلوغ بازی یک چیز نظرم را جلب کرد! و آن اینکه ایشان در پاسخ به آقای مطهری که طرح کرده بودند به سبب سياست خبري موجود، کسي نمي‌داند آيا مثلا آنچه در مورد افراد بي‌کسي مانند «ت.رانه م.وسوي» دهان به دهان مي‌گردد راست است؟ (جمله از این محتاطانه تر من ندیدم، هرچند با قصه ای که برادر شوهر ت.رانه علیه کروبی طرح کرد اصل قصه ی ت.رانه به صورت تلویحی حتی از زبان آقای برادر شوهر محترم تایید شد) همان سناریوی بی.ست و س.ی را طرح کرده اند با این تف.اوت که در آن سناریو سرکار خ.انم م.وسوی در کانادا به سر میبرند ولی جناب ر.وان.بخش میگویند ایشان در فرانسه هستند! شاید هم از کانادا به فرانسه کوچ کرده اند در عرض سه سوت! البته پاسخ غیر مستقیم این مقاله ی جناب رو.انب.خش در مقاله ی دیگری توسط آقای مطهری داده شد! که به قول ایشان کاش دشمن را زودتر شاد کرده بودیم! که این خود اعتراضی است به آن موج بایکوت کردن هر حرفی به جرم اینکه دشمنان برای ما کف زده اند!!!!


+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:33 توسط نغمه ی سکوت |

دستهایم به ضریح چشمهای توست!



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:22 توسط نغمه ی سکوت |

همین اواخر بود که برای دوستی نوشتم که گاهی اوقات حجم تبلیغات و گفته های سیاسی و نه مستندهای علمی آنچنان من و تو را در توهماتی غرق میکند که آدمها را انگهایی میزنیم که پذیرفتن چیزی خلاف آن از ذهنمان هم نمیگذرد! برایش چندین مثال زدم که یکی از آنها قضاوت در مورد کسی است مثل م.حسن ک.دیور! که برای مثال چون جهت سیاسی اش با عده ای نمیخواند آنچنان این سالها مورد تخریب بوده که برخی حتی تصور اینکه او از اندیشمندان به حق بزرگ همین دهه ی اخیر ماست را با پوزخندی پاسخ میدهند بدون اینکه او را شناخته باشند و ورقی از او خوانده باشند!

بوسه ی معنا دار استاد بزرگ فلسفه ی اسلامی (دکتر ابراهیمی دینانی، از شاگردان برجسته ی علامه طباطبایی و عضو همیشگی جلسات علامه با هانری کرین) بر پیشانی ک.دیور در جلسه ی دفاع از رساله ی دکتری در مقام استاد راهنمایی و در بحبوحه ی تبلیغات سنگین علیه او و همفکرانش نشان از  برجستگی های ک.دیور در تسلط بر علوم جاری اسلامی به ویژه فلسفه ی اسلامی بود! همه ی کسانی که خود را مدعی بلاشک و بلارقیب نظریه ی حکومت اسلامی و فقهی میدانند بد نیست رجوعی به کتابهایی که در باب ولایت ف.قیه نوشته شده بنمایند و در این میان کتاب حکومت ولایی ک.دیور را فراموش نکنند تا عیار نوشته ها بر خودشان روشن شود! نگاهی روشن و محکم بر اصول اسلامی در باب حکومت به مستند ترین وجه ممکن! قضاوت من مهم نیست، مهم این است که اگر کسی گمان این دارد که ح.کومت دینی این است و جز این نیست که میبینیم باید توان اثبات خود و رد بقیه را با منطقی قوی داشته باشد و نخواهد که به واسطه ی داشتن منابع قدرت، نظری را بر کسی تحمیل کند! و اینگونه القاء کند که ح.کومت اسلامی یا همین است یا الباقی هرچه هست کفر محض است و خیانت به پیامبر و دین او!

بهانه ی این نوشته ام داستان قصه ی صحبتهای اخیر آقای م.صباح در روز بیست و یکم مرداد ماه است! حتما شنیدید و خواندید که ایشان اطاعت از ریاست جمهوری را به دلیل اینکه حکمش توسط رهبری تنفیذ میشود و به واسطه ی اتصال رهبری به امام زمان و از آن طریق به پروردگار همردیف و همانند اطاعت از خدا میدانند!

این نظر ایشان است و بسیار هم محترم! منتها مهم تر از آن قصه ی حذف این بخش کوتاه ( و البته مهمترین آن) از سخنان ایشان در سایتهای حامی ایشان است! ف.ارس و ر.جا هر دو این بخش را ابتدا آوردند و بعد حذف کردند! تنها جایی که هنوز این بحث به طور کامل وجود دارد همانجاست که لینک اول را دادم! که امیدوارم در زمانی که شما هم میخوانیدش حذف نشده باشد!

این قصه من را یاد مصاحبه ای با س.روش انداخت (طبق معمول روزآنلاین فیلتر است!) که در بخشی میگوید:

"ببینید من خیلی رک و پوست کنده به شما بگویم که پاره ای از فقیهان ما هیچ فرقی با طالبان ندارند، اما خدمتی که نواندیشی یا روشنفکری دینی به ایران کرد این بود که این فقیهان را از ابراز نظر و از اجرای نظرشان شرمنده کرد. یعنی نگذاشت آن فقاهت سختگیرانه طالبانی شان را به منصه عمل بنشانند و این کم خدمتی نبود"

در خصوص نظر آقای م.صباح نوشته ای جالبی میخواندم که از ایشان میپرسید آیا این نظر را در زمان آقای خ.اتمی هم داشتید؟! یا احیانا اگر رییس جمهور بعدی از طیف دیگری باشد باز هم همین نظر را دارید؟ یا اینکه این نظریه تاریخ مصرف دارد؟! از اینها بگذریم! چیزی که جالب است شبهه ای است که این سانسور خبر توسط حامیان یک نفر در ذهن ایجاد میکند و آن اینکه به نظر حامیان، نظریه پرداز گویی توان دفاع مستدل و روشن در نگاه عموم از نظریه خود را ندارد و در مقابل حمله ی منتقدان به جای دفاع ترجیح میدهد به عقب نشینی روی بیاورد و خبر را ویرایش کند و آن را تغییر دهد! به راستی عکس العمل جناب م.صباح در قبال حذف این بخش از نظراتش چیست؟ چرا حامیان او با حذف این نظر به طور تلویحی نشان میدهند که توان دفاع از نظر را ندارند؟!! 

ک.دیور در سخنرانی معروف کالیفرنیایش بعضی چیزهایی طرح میکند و یک جا به طنز یا طعنه میگوید این را اگر ح.کومتی ها سواد دارند پاسخ بدهند! فایل صحبتهایش را احتمالا شنیده اید! اگر نه اینجا و اینجا در دو قسمت آن ها را میتوانید بشنوید!

جریان حاکم ما منتقدینی جدی و بسیار قابل توجه (که اگر از نظر مقام علمی و استدلالی از آنها بسیار بالاتر نباشند در بدترین شرایط همردیف هستند) در حوزه ی نگاه به اسلام دارد که ح.کومت ترجیح میدهد در اغلب موارد با سانسور و تبلیغ علیه آنها به حاشیه برانندشان و عموما چنین القاء کند که اینها ساده لوح هستند و تنها ما هستیم که دقیقا میفهمیم اسلام و دین چه میگویند و مابقی همه بدعت است!

تو می مانی و حدیث مفصل خواندن!



پی نوشت: ایمیلی برای بنده آمد که بلاگفا بنا به درخواست من به دلیل فراموش کردن یوزر و پسورد فرستاده بود و در آن یوز و پسوردم بود! در حالی که من هیچ درخواستی نداده بودم!!!!!!! به همین سادگی! و تعجب برانگیزی!

بعد نوشت: توضيح رجا و متن كامل سخنان آقاي مصباح! (رجا خواسته تا با تيتري كه براي خبر انتخاب كرده تلويحا بگويد كه منظور ايشان اين نبوده و چيز ديگري گفته اند كه البته من هيچ فرقي در آن خبر كوتاه و اين مشروح شخنان نديم و اصل قصه همان بود، ضمن اينكه تازه همان خبر كوتاه را هم ابتدا به امر رجا و فارس منتشر كردند نه كسي ديگر! بعد هم خود حذف كردند!)

بعدتر نوشت: "گفت از حرومزادگیش دروغ میگه و الا امام زمان رو میبینه" کاش برای بار دوم این رو نمیگفتین! کاش آخر حرف رو به اینجا ختم نمیکردین! و این کلام رو تکرار نمیکردین! القای بدی به ذهن میکنه این تک جمله ی آخرتون جناب آقای صانعی! همین تک جمله کافیه تا کل حرفهای خوبتون تو ذهنم کمرنگ بشه! مثال بود یا هرچی! دوست نداشتم از زبون شما شنیده بشه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 16:28 توسط نغمه ی سکوت |

قصه ی اخبار چندین و چند رسانه از جمله رس.انه م.لی برای من حکم قصه ی چ.وپان دروغ.گو را دارد!  با این فرق که این چوپان هنوز هم دروغ میگوید! هنوز هم! حتی وقتی گرگ آمده هم میگوید نیامده! یقینا به هرچه از این رسانه به ویژه همین بیست و 30 عزیز بشنوم، که در رده ی دسته بندی سیاسی قرار بگیرد هیچ باوری ندارم که اتفاقا تجربه ی همین چند ماهه نشانم داده که دقیقا قصه هایی که میگوید برعکس است! غیب نمیگویم این چیزی است که من با چشم دیده ام و ما کَذَب الفواد ما رای!

داخل پرانتز اینکه مدیر محترم شبکه دوم از برادران شهیدی است که نام کوچه پایینی محل قبلی ما را یدک میکشید و در مسجد محل کلی حشر و نشر داشتیم با ایشون و شناخت کافی بر روی ایشون و افکار کذایی ایشون به واسطه حداقل شش هفت سال نشست و برخاست داریم! بگذریم جای طرح آن نیست!

م.هرداد میگفت پری شب بیست و سی پرونده ی ت.رانه م.وسوی را باز کرده و پیش رفته و بسته و کلی آب و تاب هم داده و گفته و خندیده! من ندیده بودم! ولی به سان دیگر اخباری که این گروه خبری دوست داشتنی پخش میکنند میدانستم چه معجونی درست کرده اند و بدون دیدن، کلیت قصه رو را برای مهرداد گفتم که خنده اش گرفت و گفت تو که ندیدی؟! گفتم دیدن نمیخواد که!! سناریوهای تکراری رو میشه راحت فهمید مثه دیالوگهای سریال ها و فیلمفارسی های عزیز که از یه جایی به بعد نه فقط ته قصه که دیالوگها هم قابل پیش بینی هست! 

در مقام قضاوت اصل خبری که در مورد ت.رانه هست من هم فقط شنیده ام و خوانده ام و صحت و سقمش باشد با دانای اسرار! ولی همانقدر که نمیتوان فعلا قصه ی .رانه را تایید کرد میتوان اخبار بیست و 30 را تکذیب کرد!

دیشب اما دیدم بخشی از این قصه رو! کلی مانور بر روی سایتهای مختلف و لینک شدن به خانه ی ت.رانه ی مفروض قصه!

گزارشی که دیشب دیدم و به نظرم همه دیده باشن نشون میداد که پری روز تهیه شده.... مریم (خواهر ت.رانه) برای اثبات نهایی!!!!! اینکه ت.رانه زنده است و اینها جوکی بیشتر نیست و به قول معروف رو کردن آسِ گزارش، زنگ میزنه ونکوور (به منزل ت.رانه) ت.رانه با نگرانی از خواب پا میشه و مریم در پاسخ نگرانی اون ماجرا رو تو دو کلمه شرح میده و میگه که نگران نباش و میخندن که آدم رو یاد فیلمهایی از رده ی عروس خوش قدم و چارچنگولی میندازه! 

قصه ی ت.رانه برای ه.فتم تیره! فیلم مک کاتر رو روی یوتیوب دوباره سرچ کردم  تاریخی که برای آپلود شدنش بود برای سه هفته پیش بود! مادر ترانه تو فیلم ِخبری که برای دو روز پیش هست میگه من نشنیده بودم!!!!!! امروز شنیدم!!!! و حتی میگه ایشون (ت.رانه) هم فکر نمیکنم خبر داشته باشه!!!!!! ایشون و بقیه خانوادشون (که اتفاقا مریم دختر جوانی هم هست) به نظر شما  سری به روزنامه ندارند؟ اینترنت چطور؟ خودشان هیچ، دوستان و آشنایانشون هم هیچ؟ همکاران و نزدیکان ت.رانه در کانادا هم هیچ؟ دوستانش هم هیچ؟ اخباری که در یاهو و یوتیوب منتشر میشود هم هیچ؟ هیچ کس تا حالا این قصه را در حد خبر هم به خانواده آنها نداده بود!!!!!!!!

چرا؟ چرا همان موقع (به قول خودتون روز گزارش) که شنیدید و خندیدید!!!!!! همان لحظه بعد از شنیدن به ت.رانه زنگ نزدند؟ قربان ِ دل سنگتان بروم که انگار کوه هم تکانش نمیدهد چه برسد به خبر سوختن خواهر! صبر کردید که شب زنگ بزنید؟؟!!! صبر کردید ساعت چهار و نیم صبح دم اذان صبح زنگ بزنید برای نماز هم بیدارش کنید؟

جالب این بود که طوری حرف میزدند که ت.رانه انگار نه انگار از این موضوع خبری داره! تلفن قطع شد!!  و تماسی گرفته نشد تا کلامی از ت.رانه هم بشنویم!!! انگار نه انگار همچین قصه ای در سطح سنای آمریکا با کلی آب و تاب طرح شده و رسانه ای شده و چند هزار نفر فقط روی یوتیوب فیلم مک کاتر رو دیدن! مریم با خنده میگه: هیچی اینجا یه سری سایتها عکس تو رو زدن گفتن تو سوختی! بعد انگار که در مورد  ارزون شدن قیمت هلو در بورکینافاسو داشتن حرف میزدن میزنن زیر خنده! و تنها همین چند لحظه ی پایانی این قصه برای ارزش استدلالی اون بسته که چقدر سخیف طراحی شده!

حسابش رو بکنید که نصفه شب زنگ بزنی خواهرت اون ور دنیا.... اون نگران بشه یهو! بعد طوری حرف بزنی که انگار داری خبر سرماخوردگی پسر بستنی فروش سر کوچه رو میدی! بگی که اینجا یه سری سایها عکس تو رو زدن، طوری که انگار ترانه اصلا همچین چیزی رو نمیدونه بعد بدون هیچ سوالی از طرف ترانه و تعجبی بخندی؟! و برنامه تموم بشه!!!!!! شاید در کانادا اینترنت نیست! شاید ت.رانه میدونست و بهش گفتن طوری فیلم بازی که که مثلا نمیدونی!  کاش این گفتگوی مریم و ترانه بیشتر طول میکشید! حوصله ی شرح چندش آور بودن این گزارش رو ندارم! خودتون به نظرم دیدین! یه لحظه به اتفاقاتی که تو این برخورد با خانواده به اصطلاح ت.رانه افتاد عمیقتر فکر کنیم!

تو فیلم جالبه که از قول اداره ثبت یا نیروی انتظامی میگه که سه تا ترانه داریم: یکی که پاریس به دنیا اومده و همون جا زندگی میکنه! یکی هم چل ساله اس و خروج داشته و ورودی هم دیگه به ایران نداشت! اون یکی هم سه سالشه! بعد میره خونه ی ترانه! مادرش میگه چند سالی میشه ترانه رفته کانادا (ونکوور) بعد بدون اینکه حواس دوستان باشه که خودشون همین چند لحظه پیش گفتن که اون خانم خروج داشته و  ورودی به کشور نداشته مادرش در جواب خبرنگار میگه آخرین بار حدود یه سال و نیم پیش ایران بوده! به نظر شما وقتی ثبت و نیروی انتظامی میدونن اون ت.رانه ای که متولد 63 هست دقیقا تو پاریس زندگی داره میکنه و خانواده داره (انگار از نزدیکان همین آقای مامور باشه!!!) نمی تونست بگه ت.رانه ی دوم در کاناداست و آخرین بار یک سال و نیم پیش اومده ایران و طوری القا نکنه که انگار بعد از رفتنش دیگه ایران نیومده! اصلا در مورد زمان خروجش از ایران چیزی نمیگه!!!!

باز پاهایم را میشمارم! هنوز چهارتا نشده است! یا آنها نمی بینند یا من شمردن نمیدانم!


پینوشت: تابناک نامش را گذاشته انتقام گیری! من هم با تابناک همداستانم!
تخریب هرکس که حرف حساب بزند! این روزها شده گل مجاری خبری و قدرت!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:11 توسط نغمه ی سکوت |

"خوبِ من"! این اولین نام بود! از زمانی که فهمیدمت برایت گذاشتم! یاد هست؟ فریبایی ات، ملاحتت،  نگاه هایت، درد و رنجهایت همه و همه را در این نام خلاصه کردم! و تو معنای مجسم این اسم شدی! سرآغاز بسیاری از نوشته هایم برایت همین نام بود هر بار که از رنجش های این روزگار به تنگ می آمدی! پنجشنبه هم خواهد آمد، خواهد گذشت و تو هنوز خوبِ منی! خطاب "مادر" به جای "خوب ِ من" خود لذتی دارد نه؟!


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:33 توسط نغمه ی سکوت |

مطالب قدیمی‌تر