هی به این فضا نگاه میکنم! ذهنم قرار اما ندارد! هی نگاه میکنم! سواد تاریخی ندارم! همین خرده چیزهای این ور آن ور! ذهنم را اما اینقدر درگیر خودش میکند! شاید کامل نیست! شاید هم مشت نمونه خروار است! نمی دانم! دیروز همش دنبال چیزی میگشتم! این روزها این سایه روشن ها اینقدر میرود و می آید که حد ندارد!
شنیده اید که ژاپنی ها مشغول کشف الگوهای عصبهای مغزی هستند در شناسایی رفتارهای پیچیده ی مغز! و موفق شده اند بر اساس این الگوها کلمات ذهن را استخراج کنند؟ بیکار بیکار هی نشسته اند کلمه به ذهن داده اند و رفتار عصب ها را سنجیده اند! و رسیده اند به اینکه شما بنشینید فکر کنید و ترکیب رفتارهای عصبهای مغز شما به کلمه در آید و این مثل این می ماند که شب بخوابید و خوابهایتان و تفکراتتان با یک خروجی به صورت real time بر روی یک سیستم ذخیره شود! و احتمالا بروند به سمت ارتقای متنی این تکنیک به حالت تصویری! و این همان رویای دیرینه آدمی است که خوابهایش را به تصویر بکشد! بگذریم!
این روزها دوست دارم این ذهنیات پراکنده، همه اش از خروجی ذهن بر روی هارد دیسکی، دی وی دی ای، چیزی ثبت شود! دیشب قبل خواب ذهنم حول و حوش دو خطبه ی معروف امیر مومنین میچرخید! حتما نامهایشان را شنیده اید! شقشقیه! همام! دو خطبه ای که در فن بیان و محتوا آنچنان درخشان اند که برای امثال منِ ادبیات عرب نشناس هم لذت بخش اند خواندنشان چه رسد به آنکه غنای ادبی آن را درک کند!
از این بگذریم که چه میگویند! کاری به این ندارم! بیشتر دوست دارم این را بگویم که هر دوی این خطبه ها یک چیز مشترک دارند و آن اینکه کسی وسط یا آخر خطبه، حرفی یا طعنه ای به علی (ع) میزند و به قول خودمون جسارت میکند! آره اینجاش برام خیلی دوست داشتنیه! نه به خطبه ها کاری دارم و نه به جسارتهای شده و محتواش و جوابهای داده شده! من تنها با آن فضا کار دارم! فضایی که شخصی این جرات را در خود میبیند که بین خطبه ی شقشقیه (با آن همه تعریف که از آن میشود) بلند شود و با دادن نوشته ای و ... حرف امیر را قطع کند یا آخر خطبه ی همام و بعد از جان داد همام از شدت شوق به این خطبه، کسی بلند شود و به امیر طعنه ای بزند! این فضا را تجسم کنید! به غایت دوست داشتنی است! این فضایی که طرف نگران از این نباشد که نتیجه ی این کار چه خواهد شد! حال اسمش را هرچه میخواهید بگذارید: جسارت، بی ادبی! سوال یا .... اینها از زاویه ای که من الان به قصه نگاه میکنم اصلا مهم نیست! برای من این فضا مسحور کننده است! فقط این فضا! و دیگر اینکه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
پی نوشت: علی یکشنبه رفت و یکشنبه بعد اومد! گفتن اینکه چطور اومد بماند برای روز مبادا! فقط نمی دونم چرا این شعر سایه رو هی یادم میاره:
بر آستان تو دل پایمال صد دردست
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
شب است و آینه خواب سپیده می بیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
که سینه ها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست